فیلم «دختر پریخانم» با جسارتی کمسابقه میکوشد درام روانشناختی، رئالیسم جادویی و روایتهای پستمدرن را در یک جهان واحد به هم پیوند بزند؛ تلاشی بلندپروازانه که از نظر بصری و نمادین چشمگیر است، اما در انسجام روایی و قرارداد ژانری دچار لغزش میشود.

«دختر پریخانم» را میتوان تلاشی جاهطلبانه برای پیوند سه قلمرو متفاوت دانست: درام روانشناختی، رگه هایی از روایت گویی پست مدرن و رگههایی از رئالیسم جادویی. فیلم در نقطه آغاز، جهان خود را با یک موقعیت انسانیِ ملموس بنا میکند؛ مردی در خانهای بسته، مادری در کما، همسری که رفته و نرفته است. این چیدمان اولیه از نظر دراماتیک ظرفیت بالایی دارد، زیرا بر تنهایی، تعلیق و فقدان استوار است و بهخوبی میتواند روایتگر یک جهان شخصی و دورنی باشد. در همین بخش، زبان بصری و فضاسازی نیز همسو با مضمون عمل میکند؛ قابهای محدود، نورهای کنترلشده و سکون میزانسن، ذهنیت فروبسته شخصیت را بازتاب میدهند و نشان از تسلط کارگردان بر بیان تصویری دارند.
اما مسئله از جایی آغاز میشود که فیلم از این بستر واقعگرایانه فاصله میگیرد و تخیل را از سطح ذهنی به سطح عینی منتقل میکند. ورود فرشتهها، برآورده شدن آرزوها و گسترش مؤلفههای فانتزی، اگرچه در امتداد جهان مالیخولیایی شخصیت قابل توجیه است، اما فیلم در این گذار، قرارداد روایی روشنی با مخاطب نمیبندد. نه کاملاً در قلمرو سوررئالیسم میماند که با منطق ذهنگرا محور روایی را تعلیق کند، نه به رئالیسم جادویی وفادار میشود که نیازمند خط داستانی کلاسیک و روابط علت و معلولی محکم است، و نه بهطور کامل در ساختار پستمدرن حل میشود که اولویت را به موقعیت و گسست روایی میدهد. این تعلیق میان سه رویکرد، بهجای تولید لحن منحصربهفرد، نوعی ناپایداری فرمی ایجاد میکند.
از منظر روایت، فیلم بیش از آنکه بر گرهافکنی و گرهگشایی استوار باشد، بر موقعیتها و اپیزودهای ذهنی تکیه دارد. این انتخاب در ذات خود ایراد نیست، اما زمانی چالشبرانگیز میشود که فیلم در نیمه دوم به الگوهای رئالیسم جادویی نزدیک میشود؛ جایی که مخاطب انتظار انسجام علی–معلولی و یک سفر دراماتیک مشخص را دارد. نتیجه آن است که گرههای داستانی سست به نظر میرسند و پایانبندی، با وجود بار احساسی، از نظر ساختاری قانعکننده نیست. پایانی که میتوانست در یک روایت پستمدرن انتخابی هوشمندانه باشد، در بافتی که به اسطوره و جادو تمایل پیدا کرده، سادهانگارانه جلوه میکند.
با این حال، فیلم در لایههای نمادین خود واجد ارزش تحلیلی است. تقابل مادرِ در کما با زنِ عاشق، گذشته در برابر آینده، و معلق ماندن مرد در یک جهان زنانه، خوانشی کهنالگویی به اثر میدهد. ایده «بازگرداندن گذشته از طریق کاستن آینده» استعارهای قابل تأمل است که فیلم را از سطح یک فانتزی ساده فراتر میبرد. همین زیرمتنها سبب میشوند اثر حتی در لحظاتی که از نظر روایی دچار لغزش است، همچنان واجد معنا و امکان تفسیر باقی بماند.
در حوزه اجرا، کارگردانی از منظر بصری نقطه قوت اصلی فیلم است. قاببندیها، نورپردازی و طراحی فضا در خدمت ایجاد اتمسفر ذهنی قرار دارند و نشان میدهند سازنده بیش از هر چیز به تصویر بهعنوان ابزار بیان تکیه دارد. موسیقی و فضای صوتی نیز در امتداد همین جهان عمل میکنند. مشکل در «چه گفتن» و «چگونه پیوند دادن اجزا» شکل میگیرد.
«دختر پریخانم» فیلمی است با جسارت فرمی و لایههای معنایی قابل دفاع که در سطح اجرا حرفهای و در سطح ایدهپردازی بلندپرواز است، اما در انسجام ژانری و یکپارچگی روایت دچار تزلزل میشود. اثر بیش از آنکه قربانی کمبود ایده باشد، از وفور ایدههایی رنج میبرد که در یک ظرف روایی متناسب جای نگرفتهاند. نتیجه فیلمی است که میتواند مخاطب را در سطح بصری و نمادین درگیر کند، اما در سطح درام و ساختار، حس ناتمامی و ناهماهنگی بر جای میگذارد؛ تجربهای قابل احترام، اما نه کاملاً هموزن با ظرفیتهای درونی خود.
سمیه خاتونی