فیلم «زندگی کوچک کوچک» ساخته امیرحسین ثقفی با ادعای تجربهگرایی و سینمای هنری روی پرده رفته، اما در عمل به اثری سرد، کند و بیرمق تبدیل شده است؛ فیلمی که نه در روایت موفق است و نه در اقتباس، و از همان ابتدا در برقراری ارتباط با مخاطب ناکام میماند.
فیلم سینمایی «زندگی کوچک کوچک» به کارگردانی امیرحسین ثقفی ۱۸ بهمن در یکی از سانسهای جشنواره چهلوچهارم فیلم فجر در پردیس ملت به نمایش درآمد؛ نمایشی که واکنش سرد و بیتفاوت مخاطبان و اهالی رسانه را بهدنبال داشت. فیلم از همان ابتدا با ریتمی کند و فضایی بسته وارد میشود و بهجای آنکه مخاطب را با خود همراه کند، نوعی فاصله و دلزدگی ایجاد میکند. این فاصله نه حاصل پیچیدگی اندیشمندانه است و نه نتیجه جسارت فرمی، بلکه بیشتر به ناتوانی اثر در برقراری ارتباط اولیه بازمیگردد. تماشاگر در طول زمان نمایش، مدام منتظر اتفاق یا کشف تازهای میماند که هرگز رخ نمیدهد. همین انتظار بیسرانجام، تجربه تماشای فیلم را فرساینده میکند. نتیجه آن است که فیلم حتی در سطح حداقلی سرگرمی یا درگیری ذهنی نیز موفق عمل نمیکند.
این اثر با ادعای ساختار هنری و تجربهگرایانه تولید شده، اما در عمل نشانی از یک اثر هنری منسجم در آن دیده نمیشود. سینمای هنری پیش از هر چیز نیازمند جهانبینی مشخص و زبان سینمایی دقیق است، چیزی که در «زندگی کوچک کوچک» یا شکل نگرفته یا بهشدت خام و رها شده است. فیلم نه در روایت به انسجام میرسد و نه در فرم به کشف تازهای دست پیدا میکند. بسیاری از سکانسها بیشتر شبیه اتودهای ناتمام هستند تا بخشهایی از یک فیلم کامل. ادعای هنری بودن، زمانی معنا پیدا میکند که پشتوانهای از تفکر و مهارت اجرایی وجود داشته باشد. در اینجا اما ادعا بسیار بزرگتر از دستاورد نهایی است. حاصل کار اثری است که بیشتر ژست هنری دارد تا خود هنر.
اقتباس ناموفق
«زندگی کوچک کوچک» اقتباسی از داستان کوتاه «بازی تمام شده» نوشته غلامحسین ساعدی است؛ متنی که بهواسطه لحن، فضا و درونمایهاش ظرفیت بالایی برای تبدیل به یک فیلم تأثیرگذار دارد. با این حال، اقتباس انجامشده نهتنها وفادارانه یا خلاقانه نیست، بلکه در بسیاری لحظات مخدوش و ناهماهنگ به نظر میرسد. فیلمنامه نتوانسته روح داستان ساعدی را در قالب تصویر بازآفرینی کند و بیشتر به بازگویی سطحی و پراکندهای از ایدههای آن بسنده کرده است. حذفها و اضافههای بیمنطق، روایت را از تعادل خارج کردهاند. برخی صحنهها نه به پیشبرد داستان کمک میکنند و نه به تعمیق شخصیتها. در نهایت، اقتباس بهجای آنکه پلی میان ادبیات و سینما باشد، به مانعی برای درک هر دو تبدیل شده است. مشکل اقتباس آنقدر جدی است که گاهی فیلم بهطور مستقیم موجب آزار تماشاگر میشود. این آزار نه از جنس تلخی آگاهانه یا شوک هنری، بلکه حاصل سردرگمی، کشدار بودن و تکرار بیهوده است. فیلم مدام در فضایی معلق باقی میماند و از رفتن به سمت نقطه اوج یا حتی یک گره دراماتیک مشخص پرهیز میکند. تماشاگر احساس میکند زمانش صرف دیدن تصاویری میشود که هدف روشنی ندارند. این حس اتلاف وقت، یکی از بزرگترین آسیبهایی است که یک فیلم میتواند به مخاطب وارد کند. سینما حتی در تجربهگراترین شکل خود نیز باید دلیلی برای ادامه تماشا به مخاطب بدهد. دلیلی که در این فیلم بهندرت یافت میشود.
امیرحسین ثقفی بارها به وامداری فیلم خود از سینمای شاعرانه و متافیزیکی آندری تارکوفسکی اشاره کرده است؛ اما این شباهت در حد یک ادعا باقی مانده و در اجرا هیچ نسبتی با جهان سینمایی تارکوفسکی پیدا نمیکند. سینمای تارکوفسکی مبتنی بر تأمل، تصویر، زمان و معناست، نه صرفاً کندی و سکوت. در «زندگی کوچک کوچک»، سکون جای تأمل را گرفته و کشدادن نماها بهاشتباه بهعنوان عمق فلسفی تلقی شده است. فیلم فاقد آن لایههای معنایی است که بتواند سکوت و مکث را توجیه کند. تقلید ظاهری از یک سبک، بدون درک بنیانهای فکری آن، نتیجهای جز سطحیگری ندارد. اینجا نیز با اثری مواجهیم که بیشتر سایهای کمرنگ از یک الگوست تا برداشتی خلاقانه. آنچه در عمل روی پرده دیده میشود، فیلمی بسیار خستهکننده و کمجان است که حتی تعریف ابتدایی سینما را نیز بهسختی برآورده میکند. تصویر، صدا، روایت و بازیگری هیچکدام در خدمت خلق یک تجربه سینمایی کامل قرار نگرفتهاند. فیلم گویی از عناصر مختلفی تشکیل شده که هرکدام ساز خود را میزنند و هیچ هارمونیای میانشان وجود ندارد. نبود تعلیق و فقدان پیشرفت دراماتیک، باعث میشود زمان برای مخاطب کش بیاید. حتی مخاطب جدی سینما که به آثار کند و تأملی علاقهمند است، در برابر این حجم از رخوت مقاومتش را از دست میدهد. فیلم نه احساس برمیانگیزد و نه اندیشهای را بهدرستی منتقل میکند؛ در نتیجه، تجربهای خنثی و فرسودهکننده به جا میگذارد.
در حوزه کارگردانی نیز فیلم با مشکلات متعددی روبهرو است. میزانسنها اغلب فاقد طراحی دقیق هستند و حرکت دوربین یا جایگیری بازیگران در قاب، معنا یا کارکرد خاصی ایجاد نمیکند. دکوپاژ فیلم پراکنده و ناهماهنگ است و بهجای آنکه روایت را تقویت کند، آن را از ریتم میاندازد. بسیاری از نماها بیش از حد طولانی هستند، بدون آنکه اطلاعات تازهای به مخاطب دهند. کارگردانی در اینجا بیشتر منفعل است تا هدایتگر. گویی فیلم رها شده تا بهطور خودکار پیش برود، بیآنکه کنترل دقیقی بر ضرباهنگ و تأثیرگذاری آن وجود داشته باشد. این ضعف اجرایی، مستقیماً به تجربه تماشاگر لطمه میزند.
استفاده از نابازیگران نیز یکی دیگر از نقاط ضعف فیلم است. هرچند در برخی آثار، نابازیگران میتوانند به ایجاد حس واقعگرایی کمک کنند، اما این انتخاب نیازمند هدایت بسیار دقیق است. در «زندگی کوچک کوچک» چنین هدایتی به چشم نمیخورد و بازیها اغلب مصنوعی و ناپختهاند. دیالوگها بهدرستی ادا نمیشوند و واکنشها باورپذیر نیستند. این مسئله باعث میشود فاصله تماشاگر با شخصیتها بیشتر شود. وقتی بازیگر نتواند احساس یا وضعیت درونی شخصیت را منتقل کند، هر میزانسن یا ایده فرمی نیز بیاثر میشود. در نهایت، نابازیگران بهجای تقویت فضای فیلم، به یکی از موانع اصلی ارتباط تبدیل شدهاند.
شخصیتپردازیها که ظاهراً قرار است با نوعی خیالپردازی همراه باشند، بیش از آنکه جذاب یا معنادار باشند، غیرواقعی و معلق هستند. شخصیتها گذشته، انگیزه یا مسیر روشنی ندارند و بیشتر به تیپهایی مبهم شبیهاند. این ابهام نه از جنس رمزآلود بودن، بلکه ناشی از پرداخت ناقص است. تماشاگر نمیداند چرا باید به سرنوشت این آدمها اهمیت بدهد. فقدان پیوند عاطفی میان مخاطب و شخصیتها، یکی از بزرگترین شکستهای فیلم است. حتی سینمای نمادگرا نیز نیازمند حداقلی از همذاتپنداری است. بدون آن، هر تصویر و نمادی در هوا معلق میماند.
با تمام این ضعفها، فیلم از نظر فضاسازی بصری در چند سکانس قابلتوجه است. استفاده از لوکیشنهای محدود و طراحی صحنه مینیمال، در لحظاتی توانسته حالوهوایی سرد و منزوی خلق کند که با مضمون کلی اثر همخوانی دارد. این تلاش هر چند کامل و مستمر نیست، اما نشان میدهد فیلمساز درک اولیهای از اهمیت فضا دارد. نورپردازی در برخی نماها، بهویژه در صحنههای داخلی، قابل دفاع است و حس خفقان و سکون را منتقل میکند. این نکته مثبت، هرچند بهتنهایی فیلم را نجات نمیدهد، اما نشانهای از ظرفیت بالقوهای است که بهدرستی استفاده نشده. اگر این دقت بصری با روایت و اجرا همراه میشد، نتیجه میتوانست متفاوت باشد.
نکته مثبت دیگر، انتخاب یک متن ادبی جدی بهعنوان منبع اقتباس است. رجوع به آثار غلامحسین ساعدی نشان میدهد که فیلمساز دغدغه اندیشه و ادبیات دارد و بهدنبال تولید اثری صرفاً مصرفی نبوده است. این انتخاب در سطح نیت، قابل احترام است. اما فاصله میان نیت و اجرا در اینجا بسیار زیاد است. اقتباس ادبی نیازمند شناخت عمیق متن و یافتن معادل سینمایی آن است، امری که بهطور کامل محقق نشده. با این حال، همین انتخاب میتواند نشانهای باشد از مسیری که اگر با دقت و مهارت بیشتری طی شود، در آینده به نتیجه بهتری برسد.
اثری کم رمق
در جمعبندی میتوان گفت «زندگی کوچک کوچک» نمونهای از فیلمهایی است که بیش از آنکه به مخاطب فکر کنند، درگیر ادعا و ژست هنری شدهاند. فیلم نه در روایت موفق است، نه در فرم، و نه در ایجاد ارتباط احساسی یا فکری. ضعفهای اقتباس، کارگردانی، بازیگری و شخصیتپردازی دست به دست هم دادهاند تا اثری کمرمق و فرساینده شکل بگیرد. جشنواره فیلم فجر، محلی برای دیده شدن تجربههای تازه است، اما تجربهگرایی بدون تسلط، نتیجهای جز دلزدگی ندارد. این فیلم بیش از هر چیز نشان میدهد که سینمای هنری، پیش از ادعا، به شناخت و مهارت نیاز دارد. بدون اینها، حتی بهترین نیتها هم به فیلمی فراموششدنی ختم میشوند.
خبرپو