«غبار میمون» فیلمی بلاتکلیف و آشفته است که میان ژانرهای مختلف سرگردان میماند و در فقدان روایت منسجم و شخصیتپردازی باورپذیر، به مجموعهای از ایدههای ناتمام بدل میشود.

فیلم «غبار میمون» ساختهی آرش معیریان بیش از آنکه واجد مختصات یک اثر سینمایی منسجم باشد، شبیه تمرینی ناتمام و رهاشده است؛ تمرینی که نه به لحاظ ایده به بلوغ رسیده و نه در اجرا به حداقل استانداردهای حرفهای پایبند مانده است. فیلم از همان ابتدا تلاش میکند ضعفهای ساختاری خود را پشت ژستهای فرمی و ارجاعات مبهم پنهان کند، اما این ادعا خیلی زود فرو میریزد و جای خود را به آشفتگی کامل میدهد.
بزرگترین مشکل فیلم، فقدان تصمیمگیری است. «غبار میمون» نمیداند دقیقا چه میخواهد باشد! تریلر امنیتی با تمرکز بر عملیات جاسوسی، داستان سیاسی با ارجاع به پروندههای واقعی و شرایط منطقهای، روایت جاسوسی بینالمللی، یا اثری فلسفی دربارهی هوش مصنوعی و علوم شناختی. این بلاتکلیفی، هستهی اصلی فیلم را از درون تهی کرده است. روایت بهجای حرکت خطی منسجم یا حتی ساختار آگاهانهی غیرخطی که بتواند لایههای زمانی یا روانی را بهدرستی مدیریت کند، به مجموعهای از اتفاقات بیربط تبدیل میشود که نه تعلیق پایدار میسازند و نه معنا تولید میکنند. فیلم مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد، بدون آنکه هیچکدام را به سرانجامی منطقی برساند؛ صحنههایی که ظاهراً برای ایجاد پیچش داستانی طراحی شدهاند، در نهایت به پراکندگی بیشتر و تشویش ذهن مخاطب دامن میزنند.
در سطح شخصیتپردازی، وضعیت بحرانیتر است. شخصیتها نه پیشینهی قابل شناسایی دارند و نه منطق رفتاری پایدار. قتل بیدلیل پدربزرگ یهودی توسط یک پسربچه، نه بهعنوان شوک روایی عمل میکند و نه کارکرد نمادین روشنی در بافت فیلم دارد؛ صرفاً اتفاقی است که رخ میدهد چون در راشهای سریال موجود بوده تا فضایی شوکهکننده در فیلم ایجاد کند. بازنشستگی ناگهانی مأمور اطلاعاتی (صدرا)، تغییرات خلقی ناگهانی شخصیت زن (که ظاهراً در نقش جاسوس بینالمللی ظاهر میشود)، یا تصمیمهای لحظهای دیگر شخصیتها، همگی بدون زمینهسازی کافی و بدون پیامدهای دراماتیک باقی میمانند. فیلم هیچگاه زحمت ساخت قوس شخصیتی واقعی برای هیچکس را به خود نمیدهد؛ تیپهای موجود در خدمت پلات باقی میمانند، نه اینکه پلات از دل آنها بیرون بیاید. به همین دلیل، تماشاگر نه درگیر شخصیتها میشود و نه برای سرنوشتشان اهمیتی قائل است.
از منظر فرمی، آشفتگی روایت به زبان تصویر نیز سرایت کرده است. استفادهی افراطی از دوربین لرزان بی دلیل، قابهای کج حتی روی شخصیتهای مثبت فیلم و کلوزآپهای فراوان بیدلیل، نه نشانهی جسارت فرمال است و نه بازتاب وضعیت روانی کاراکترها یا تنش درونی. این انتخابها بیشتر یادآور تقلیدی سطحی و پر ایراد از تریلرهای غربی هستند، بدون درک کارکردشان در بافت ژانری فیلم. حتی جزئیات روایی مانند جا ماندن فندک در دستشویی (که ظاهراً قرار است سرنخی کلیدی باشد) یا انفجار اغراقآمیز یک خودرو با شلیک یک گلولهی عادی در بیرون شهر، به جای تعمیق فضا و افزایش باورپذیری، بیمنطقی فیلمنامه را برجستهتر میکنند. این نوع اغراقها در ژانر تریلر سیاسی که ادعای نزدیکی به واقعیت دارد، بیشتر به پارودی نزدیک میشود تا به درام جدی.
دیالوگهای مربوط به هوش مصنوعی و علوم شناختی نیز سطحی، کلی و شعاریاند؛ فاقد هرگونه عمق نظری یا خلاقیت در طرح مسئله. بحثها به سطح کلیشههای رایج در رسانهها تنزل پیدا میکنند، بدون آنکه به لایههای پیچیدهی اخلاقی، سیاسی یا فلسفی برسند. در نهایت، پلان پایانی نیز چیزی به فیلم اضافه نمیکند و صرفاً به پایان فیزیکی روایت بسنده میشود؛ بدون آنکه تنش انباشتهشده را به نقطهی اوجی معنادار برساند یا پرسشی ماندگار در ذهن تماشاگر باقی بگذارد.
«غبار میمون» در مجموع نه قربانی جسارت است و نه تجربهگرایی موفق، بلکه محصول بیتجربگی، شتابزدگی و فقدان تسلط حرفهای در تمام سطوح تولید است؛ نمونهای روشن از اینکه چگونه نبود فکر منسجم، ساختار محکم و نظارت دقیق میتواند یک فیلم را از درون فروبپاشد و آن را ناخواسته به کاتالوگی از خطاهای بنیادین سینمایی تبدیل کند. این اثر، حتی با توجه به ادعای ساخت بر پایه پروندههای واقعی و فضای بینالمللی، نتوانسته از پتانسیل ژانر تریلر سیاسی بهره ببرد و در عوض به اثری پراکنده و فاقد تمرکز بدل شده است. در این فیلم شاهدیم عدم تسلط عوامل از تهیه کننده تا فیلمنامه نویس و کارگردان یک فیلم یا سریال را چگونه نابود میکند.