فیلم «سرزمین فرشتهها» روایتی انسانی، شاعرانه و تأثیرگذار از دل یکی از تلخترین جغرافیاهای معاصر است. غزه، سرزمینی که جنگ، مرگ و فقدان در آن به بخشی از زیست روزمره انسانها بدل شده است. بابک خواجهپاشا در این اثر، بهجای تمرکز صرف بر ویرانی، خشونت و تصاویر آشنای جنگ، نگاه خود را معطوف به مفهومی ظریفتر اما عمیقتر میکند.

بابک خواجهپاشا بهعنوان فیلمسازی دغدغهمند نسبت به جهان کودکان، پیشتر در فیلم «در آغوش درخت» توانسته بود دنیای کودکانه را در بستری آرام و انسانی بهدرستی ترسیم کند. اما اینبار، آگاهانه به سراغ سوژهای بسیار ملتهبتر و دردناکتر رفته است: کودکِ جنگ. کودکانی که مفاهیمی چون خانواده، سرپناه، ترس، دشمن و مرگ را زودتر از سن طبیعی خود تجربه کردهاند. «سرزمین فرشتهها» از همین منظر، فیلمی است که حرفهای بسیاری برای گفتن دارد و تلاش میکند با زبانی شاعرانه و انسانی، بخشی از این رنج خاموش و کمتر دیدهشده را روایت کند.
جملهای که به موتیف اصلی فیلم بدل میشود و بارها از زبان ضحی خطاب به کودکان شنیده میشود، جملهای ساده اما عمیق است: «کودکان نمیمیرند، آنها فرشته میشوند.» این جمله نهتنها مرهمی برای ترس و اضطراب کودکان است، بلکه نگاه فیلمساز به مفاهیمی چون مرگ، بقا و امید را نیز شکل میدهد. خواجهپاشا درنمای پایانی فیلم، بدون اغراق و شعارزدگی، موفق میشود این مفهوم را به شکلی بصری و تأثیرگذار برای مخاطب تصویر کند و آن را در ذهن او ماندگار سازد.
از منظر بصری،«سرزمین فرشتهها» یکی از نقاط قوت خود را در استفاده هوشمندانه از نور و سایه نشان میدهد. نورپردازی فیلم صرفاً کارکردی تکنیکی ندارد، بلکه به ابزاری روایی تبدیل میشود، نوری که گاه اندک و لرزان است و گاه همچون روزنهای از امید، بر چهره کودکان میتابد. طراحی صحنه نیز با دقت و ظرافت انجام شده و فضایی شاعرانه را در دل ویرانی و سختی خلق میکند؛ شاعرانه نه به معنای زیباسازی رنج، بلکه به معنای تأکید بر کرامت انسانی در شرایطی غیرانسانی.
یکی از بهیادماندنیترین تصاویر فیلم، نمای میز غذای بدون غذاست؛ کودکان دور میزی خالی نشستهاند و ضحی، زن محافظ و مادرگونه، در مرکز قاب قرار دارد. این تصویر بهروشنی تداعیگر تابلوی «شام آخر» مسیح است و مفاهیمی چون فداکاری، انتظار، رنج جمعی و ایمان به نجات را در ذهن مخاطب زنده میکند. چنین ارجاعات تصویری، نشان از تسلط کارگردان بر زبان تصویر و قدرت نمادپردازی او دارد.
فیلم در پرداخت جزئیات جهان کودکان جنگزده نیز نگاهی خلاقانه و تأثیرگذار دارد. در یکی از صحنهها، کودکی با تکهای زغال، نقش سیمهای خاردار را بر دیوار اتاق بیمارستان میکشد؛ تصویری ساده اما عمیق که نشان میدهد جنگ حتی به خیال، نقاشی و بازی کودکانه نیز نفوذ کرده است. در صحنهای دیگر، پسربچهای مین ضدتانکی پیدا میکند؛ ابزاری مرگبار که در دست کودک، به شکلی متناقض، به عامل نجات تبدیل میشود. همین مین باعث انفجار تانک دشمن میشود و مانع شلیک آن به مکانی میگردد که کودکان در آن حضور دارند. این لحظات، قدرت مقاومت کودکانه را به تصویر میکشند؛ مقاومتی غریزی و ناآگاهانه که زیر سایه مادرانگی زنی خسته اما استوار شکل میگیرد.
بازی بازیگران، بهویژه بازی کودکان، باورپذیر و کنترلشده است و فیلم را از افتادن به دام اغراق نجات میدهد. در این میان، باز«سولاف فواخرجی» بازیگر مطرح سوری، در نقش ضحی ستون اصلی روایت است. او با درک درست از فیلمنامه و موقعیت کاراکتر، توانسته زنی را به تصویر بکشد که همزمان قوی ، امیدوار و شکسته است. حضور او به فیلم عمق احساسی میبخشد و ارتباط مخاطب با داستان را تقویت میکند.
در نهایت، بابک خواجهپاشا با «سرزمین فرشتهها» بار دیگر نشان میدهد که جهان بدون( لبخند کودکان) معنایی ندارد. این فیلم ادای دینی است به زنان غزه؛ زنانی که در میان آوارها، زندگی کردن را بلد هستند، مادر بودن را از نو تعریف میکنند و هر روز، در نبردی تنبهتن با مرگ، از انسانیت دفاع میکنند.
جهان بانو