• کد خبر: 16558
  • گروه : اخبار , ویژه ها
  • تاریخ انتشار:۱۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۳:۴۰

«سرزمین تبهکاران»؛ وقتی امپراتوری از درون فرو می‌پاشد!

فصل دوم «سرزمین تبهکاران» یک قدم از گنگستری پرزرق‌وبرق فاصله می‌گیرد و به داستان فروپاشی خانواده‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌تواند قدرتش را کنترل کند.


به گزارش صبا؛فصل دوم «سرزمین تبهکاران» از همان جایی ضربه می‌زند که فصل اول در آن به پیروزی رسیده بود: خانواده هریگان ظاهراً برنده جنگ شده‌اند، اما پیروزی چیزی را در این خاندان ترمیم نکرده است. جنگ با استیونسون‌ها تمام شده، اما حالا جنگ واقعی تازه شروع می‌شود؛ جنگی که دشمنش پشت دروازه نیست، بلکه سر میز شام نشسته است. کنراد هنوز خیال می‌کند تاج برای او ساخته شده، کوین دیگر حاضر نیست تا ابد زیر سایه پدر بماند، میو آرام‌آرام مهره‌های خودش را جابه‌جا می‌کند و هری دا سوزا، مثل همیشه، باید خرابی‌هایی را جمع کند که خودش در به‌وجود آمدنشان نقشی نداشته است.

این تغییر از «جنگ دو خانواده» به «جنگ درون خانواده» بهترین تصمیم فصل دوم است. «ماب‌لند» اگر صرفاً می‌خواست همان فرمول فصل اول را تکرار کند، خیلی زود به مجموعه‌ای از تیراندازی‌ها، خیانت‌ها و جنازه‌های تازه تبدیل می‌شد. اما حالا مسئله قدرت پیچیده‌تر شده است. دشمن بیرونی فقط زمانی خطرناک می‌شود که شکاف داخلی وجود داشته باشد. خانواده هریگان دیگر یک امپراتوری متحد نیست؛ مجموعه‌ای از آدم‌هایی است که هرکدام آینده‌ای متفاوت برای خودشان می‌خواهند. همین جاست که سریال از یک گنگستری سرگرم‌کننده به یک درام درباره زوال قدرت نزدیک می‌شود.

در مرکز این فروپاشی، کنراد هریگان قرار دارد؛ مردی که مشکل اصلی‌اش فقط دشمنانش نیستند، بلکه ناتوانی‌اش در پذیرفتن تغییر است. پیرس برازنان همچنان یکی از جذاب‌ترین عناصر سریال است، اما کنراد در فصل دوم بیش از گذشته شبیه پادشاهی می‌شود که دیر فهمیده تاج دیگر به اندازه گذشته سنگین نیست. خشونت او دیگر صرفاً ابزار اعمال قدرت نیست؛ واکنشی عصبی به ترس از دست دادن قدرت است. هرچه کنترل بیشتری می‌خواهد، بیشتر نشان می‌دهد که کنترل از دستش خارج شده است.

در طرف مقابل، کوین قرار دارد؛ شخصیتی که فصل دوم فرصت بیشتری برای دیده‌شدن به او می‌دهد. اختلاف پدر و پسر فقط یک کشمکش خانوادگی نیست؛ دعوای دو تعریف متفاوت از قدرت است. کنراد قدرت را در اطاعت می‌بیند و کوین در استقلال. به همین دلیل، هر حرکت کوین برای پدرش خیانت است، حتی اگر از نظر خود او صرفاً تلاش برای نجات آینده‌اش باشد. این همان نقطه‌ای است که «ماب‌لند» به درامی شبیه مناسبات خانوادگی «Succession» نزدیک می‌شود، البته با این تفاوت که اینجا اختلاف بر سر یک شرکت نیست؛ هر تصمیم اشتباه می‌تواند با چند گلوله تمام شود.

هلن میرن هم در نقش میو همچنان یکی از برگ‌های برنده سریال است. میو برخلاف کنراد نیازی ندارد برای اثبات قدرتش اسلحه بکشد یا فریاد بزند. او بیشتر از آنکه وارد جنگ شود، شرایط جنگ را می‌سازد. اما فصل دوم در عین حال یک ضعف هم در این شخصیت آشکار می‌کند: گاهی فیلمنامه آن‌قدر روی «خونسرد و باهوش بودن» میو تأکید می‌کند که پیچیدگی او به ژست تبدیل می‌شود. میو زمانی جذاب است که رفتارهایش از شناخت شخصیت سرچشمه بگیرد، نه صرفاً از این فرض که چون هلن میرن است، هر سکوتی باید مرموز به نظر برسد.

و بعد می‌رسیم به مهم‌ترین شخصیت سریال: هری دا سوزا.

تام هاردی در فصل دوم بیش از همیشه ثابت می‌کند که «ماب‌لند» بدون او احتمالاً بخش بزرگی از نیروی خود را از دست می‌دهد. هری برخلاف کنراد و میو دنبال تاج نیست. او حتی ظاهراً علاقه‌ای به اداره این امپراتوری ندارد. وظیفه‌اش ساده‌تر و در عین حال دشوارتر است: وقتی دیگران خرابکاری می‌کنند، هری باید همه‌چیز را جمع کند.

همین ویژگی، هری را به بهترین نقطه اتصال سریال تبدیل کرده است. کنراد عصبانی می‌شود، کوین شورش می‌کند، میو نقشه می‌کشد، دشمنان وارد بازی می‌شوند و هری باید بماند و هزینه همه این تصمیم‌ها را بدهد. هاردی نیز این ویژگی را با حداقل حرکت و دیالوگ اجرا می‌کند. در سریالی که تقریباً همه شخصیت‌ها دوست دارند اتاق را با صدای بلند تصاحب کنند، هری با سکوتش خطرناک‌تر می‌شود.

این تضاد، یکی از معدود جاهایی است که سبک اغراق‌آمیز گای ریچی واقعاً به نفع سریال کار می‌کند. ریچی هنوز همان ریچی است؛ آدم‌های عجیب، خشونت ناگهانی، دیالوگ‌های خشن، شوخی‌های سیاه و موقعیت‌هایی که چند قدم با جنون فاصله دارند. راجر برت نیز فصل دوم را اثری «خشن، بی‌پروا و سرگرم‌کننده» توصیف کرده و روی همین انرژی دیوانه‌وار تأکید دارد.

اما همین ویژگی بزرگ‌ترین ضعف «ماب‌لند» هم هست.

سریال گاهی تصور می‌کند هرچه خشونت بیشتر، دیالوگ رکیک‌تر و اتفاقات دیوانه‌وارتر باشند، جذابیت هم بیشتر می‌شود. این همان جایی است که نقد تند گاردین قابل تأمل می‌شود. منتقد گاردین معتقد است بخش قابل توجهی از شوخی‌های سریال به شوخی‌های جنسی و رکیک تقلیل پیدا کرده و پشت این حجم از ناسزا و خشونت، عمق کافی وجود ندارد.

این انتقاد را نمی‌شود کاملاً نادیده گرفت.

مشکل «سرزمین تبهکاران» این نیست که زیادی خشن است؛ مشکل زمانی ایجاد می‌شود که خشونت جای درام را بگیرد. انفجار، قتل و تیراندازی زمانی اثرگذارند که نتیجه یک انتخاب باشند. اگر هر بار که روایت آرام می‌شود یک نفر کشته یا یک ساختمان منفجر شود، بعد از مدتی حتی مرگ هم خاصیت شوک‌آور خود را از دست می‌دهد.

فصل دوم در همین زمینه گاهی گرفتار «بزرگ‌تر کردن» می‌شود. دشمن جدید باید خطرناک‌تر باشد، انفجار باید بزرگ‌تر باشد، خیانت باید پیچیده‌تر باشد و بحران باید از بحران قبلی شدیدتر شود. این منطق شاید برای یک بلاک‌باستر جواب بدهد، اما در یک درام جنایی، افزایش دائمی حجم فاجعه لزوماً به معنای افزایش تنش نیست. گاهی یک نگاه میان پدر و پسر از یک انبار پر از جنازه مهم‌تر است.

ورود فرانکی کوپر با بازی جانی فلین هم از همین زاویه قابل توجه است. او قرار است انرژی تازه‌ای وارد بازی کند؛ شخصیتی غیرقابل پیش‌بینی که می‌تواند معادلات هریگان‌ها را به هم بزند. حضور او در سه قسمت ابتدایی جذاب است، اما هنوز نمی‌توان با قطعیت گفت که آیا با یک شخصیت ماندگار طرفیم یا صرفاً یک شرور پرسر‌وصدا. نقدهای منتشرشده هم تقریباً همین تردید را دارند: فرانکی ظرفیت بالایی دارد، اما هنوز باید این ظرفیت را در ادامه فصل ثابت کند.

با این حال، بزرگ‌ترین دستاورد فصل دوم چیزی فراتر از شخصیت‌های تازه است: سریال حالا می‌داند بحران اصلی‌اش کجاست.

در فصل اول، «سرزمین تبهکاران» گاهی بیش از آنکه روایت کند، اتفاق تولید می‌کرد. فصل دوم منسجم‌تر به نظر می‌رسد چون اتفاق‌ها بیشتر به روابط شخصیت‌ها وصل شده‌اند. خیانت دیگر فقط یک پیچش داستانی نیست؛ نتیجه شکاف میان اعضای خانواده است. دشمن بیرونی فقط برای ایجاد یک جنگ تازه نیامده؛ او دارد از شکاف‌های خانواده استفاده می‌کند. حتی هری هم دیگر فقط «حل‌کننده مشکلات» نیست؛ کم‌کم تبدیل به مردی می‌شود که باید تصمیم بگیرد آیا اساساً ارزش نجات دادن این خانواده وجود دارد یا نه.

اینجاست که عنوان «ماب‌لند» معنای جذاب‌تری پیدا می‌کند. اینجا دیگر فقط سرزمین اوباش نیست؛ سرزمین آدم‌هایی است که قدرت دارند اما بلد نیستند با قدرتشان چه کنند. خانواده‌ای که می‌تواند دشمنانش را شکست دهد اما از خودش شکست می‌خورد.

از این منظر، فصل دوم نسبت به فصل اول یک قدم جلوتر است؛ نه به این دلیل که خشونت بیشتری دارد یا بازیگرانش پرستاره‌تر شده‌اند، بلکه چون جنگ را از خیابان به روان شخصیت‌ها منتقل کرده است. منتقدان ایمپایر، رادیو تایمز و پلی لیست نیز روی پخته‌تر شدن مناسبات قدرت و پررنگ‌تر شدن شکاف‌های درونی خانواده تأکید کرده‌اند.

البته هنوز یک خطر جدی بالای سر سریال وجود دارد: «سرزمین تبهکاران» اگر بیش از حد روی فرمول موفق فعلی‌اش حساب کند، خیلی زود تبدیل به کاریکاتوری از خودش خواهد شد. گای ریچی سال‌هاست استاد ساختن آدم‌های عجیب و جهان‌های جنایتکارانه جذاب است، اما برای ماندگار شدن «سرزمین تبهکاران» چیزی بیشتر از سبک لازم است؛ چیزی که «سوپرانوها»، «وایر» یا حتی «پیکی بلایندرز» را از یک سرگرمی جنایی فراتر می‌برد: شخصیت‌هایی که تماشاگر فقط منتظر نیست ببیند چه کسی را می‌کشند، بلکه واقعاً برای سرنوشتشان اهمیت قائل است.

فصل دوم فعلاً در این مسیر حرکت می‌کند، اما هنوز به آن نقطه نرسیده است.

«سرزمین تبهکاران» حالا جذاب‌تر از فصل اول شده، چون فهمیده دشمن اصلی خانواده هریگان بیرون از خانه نیست. مشکل اینجاست که هنوز گاهی برای اثبات این حرف، بیش از اندازه شلیک می‌کند.

اگر ادامه فصل بتواند همین جنگ خانوادگی را جدی‌تر کند و از مسابقه همیشگی «خون بیشتر، انفجار بزرگ‌تر، فحش بیشتر» فاصله بگیرد، «ماب‌لند» می‌تواند از یک گنگستری پرزرق‌وبرق به یک درام جنایی واقعاً قابل اعتنا تبدیل شود. فعلاً اما بهترین بخش سریال همان چیزی است که از ابتدا بوده: تام هاردی، در نقش مردی که باید امپراتوری‌ای را سرپا نگه دارد که صاحبانش خودشان مشغول خراب کردن آن هستند.

کلید واژه:
گروه بندی: اخبار , ویژه ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی