چرا تئاتر ایران دوباره به قهرمانان کهن پناه برده است؟ استقبال از روایتهای اسطورهای میتواند نشانه بازگشت به ریشههای فرهنگی باشد، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: این نمایشها چه حرف تازهای برای مخاطب امروز دارند؟

تئاتر ایران دوباره به گذشته برگشته است؛ از «آرش» و «سیاوش» تا «کورش»، قهرمانان تاریخی و اسطورهای یکی پس از دیگری به صحنه میآیند. این موج را نمیتوان صرفاً مجموعهای از انتخابهای پراکنده دانست؛ وقتی چندین اثر به سراغ روایتهای کهن میروند، خود این همزمانی به موضوعی قابلتأمل تبدیل میشود. اما پرسش اصلی این نیست که چرا هنرمندان سراغ اسطورهها رفتهاند؛ مسئله این است که از دل این بازگشت، چه چیزی نصیب تئاتر امروز میشود؟
نمایش «کورش» به نویسندگی و کارگردانی نادر برهانیمرند، زندگی این شخصیت تاریخی را از تولد تا فتح هگمتانه دنبال میکند؛ انتخابی که از همان ابتدا با یک چالش جدی روبهروست: چگونه میتوان شخصیتی را که در حافظه تاریخی ایرانیان جایگاهی تثبیتشده دارد، از قاب ستایش بیرون آورد و به یک شخصیت دراماتیک تبدیل کرد؟ نام کورش بهتنهایی ظرفیت جلب توجه دارد، اما اعتبار تاریخی و بار نمادین یک شخصیت، جای خالی کشمکش، پیچیدگی و درام را پر نمیکند.
مشکل از جایی آغاز میشود که تاریخ جای درام را میگیرد. روایت زندگی یک شخصیت بزرگ، حتی اگر سرشار از رویدادهای مهم باشد، الزاماً به یک نمایش موفق منجر نمیشود. تئاتر به چیزی فراتر از بازگویی وقایع نیاز دارد؛ به لحظههایی که شخصیت ناچار به انتخاب شود، با تناقضهای خود روبهرو شود و تصمیمهایش پیامد داشته باشند. در مورد کورش، این ظرفیت وجود دارد که نسبت قدرت و مسئولیت، منطق کشورگشایی و معنای قهرمانی به پرسش کشیده شود. اما اگر شخصیت تاریخی صرفاً در مقام فاتحی بزرگ و چهرهای ستایششده باقی بماند، نمایش بخش مهمی از امکان دراماتیک خود را از دست میدهد.
در چنین آثاری، خطر آن است که شکوه موضوع با کیفیت پرداخت اشتباه گرفته شود. نامهای بزرگ، روایتهای حماسی و ارجاعات تاریخی بهخودیخود نشانه جسارت هنری نیستند. اتفاقاً هرچه شخصیت برای مخاطب آشناتر و تصویرش در حافظه جمعی تثبیتشدهتر باشد، مسئولیت نمایش برای ارائه تفسیری تازه سنگینتر میشود. تئاتر قرار نیست صرفاً دانستههای مخاطب را بازتولید کند؛ باید چیزی به آنها اضافه کند، تصویری را به چالش بکشد یا دستکم پرسشی تازه پیش روی تماشاگر بگذارد.
بازگشت اسطورهها فقط مسئله «کورش» نیست. حضور روایتهای تاریخی و حماسی در چند اجرای اخیر، این پرسش را مطرح میکند که چرا صحنه تئاتر بار دیگر به سراغ قهرمانان گذشته رفته است. پاسخ را نمیتوان به یک عامل تقلیل داد، اما اسطورهها چند امتیاز مهم دارند: مخاطب با نامها و جهان آنها بیگانه نیست، بار عاطفی و هویتی دارند و امکان تولید آثاری با ابعاد تاریخی و بصری گسترده را فراهم میکنند. در شرایطی که تئاتر برای جذب مخاطب با دشواریهای اقتصادی و رقابت با سرگرمیهای متنوع روبهروست، چنین موضوعاتی میتوانند نقطه شروعی جذاب باشند.
بااینحال، جذابیت موضوع با موفقیت اثر یکی نیست. اسطوره زمانی برای تئاتر امروز ارزش پیدا میکند که از گذشته عبور کند و به اکنون برسد. داستانهای کهن ظرفیت پرداختن به قدرت، خشونت، وفاداری، خیانت، سرنوشت و مسئولیت را دارند؛ مفاهیمی که همچنان در زندگی انسان معاصر حضور دارند. اما این پیوند باید در متن و اجرا شکل بگیرد، نه اینکه صرفاً در توضیحات پیرامونی اثر وعده داده شود.
اگر شخصیتهای تاریخی تنها به نشانههایی برای یادآوری شکوه گذشته تبدیل شوند، حاصل کار بیش از آنکه بازآفرینی باشد، بازتولید تصویری آشناست. در این صورت، اسطوره از یک امکان نمایشی به پوششی برای تکرار تبدیل میشود؛ پوششی که شاید در نگاه نخست چشمگیر باشد، اما در نهایت چیزی به تجربه تماشاگر اضافه نمیکند.
نکته مهم در مواجهه با موج اسطورهای تئاتر ایران، تفاوت میان انتخاب یک موضوع کهن و داشتن نگاهی تازه به آن است. صرف اینکه نمایشی به سراغ شاهنامه، تاریخ باستان یا یک قهرمان ملی میرود، آن را به اثری متفاوت تبدیل نمیکند. پرسش تعیینکننده این است که هنرمند با این میراث چه میکند: شخصیتها را از نو میسازد یا همان تصویر تثبیتشده را با زبانی دیگر به صحنه میآورد؟
در مورد «کورش»، همین پرسش اهمیت ویژهای دارد. شخصیت محوری نمایش بهاندازه کافی ظرفیت تاریخی و دراماتیک دارد؛ بنابراین بار اصلی اثر بر دوش نحوه پرداخت اوست. قهرمان باید از جایگاه یک نام بزرگ فراتر برود و به انسانی روی صحنه تبدیل شود؛ انسانی که تصمیمهایش قابل بررسی باشد و قدرتش صرفاً مایه تحسین نباشد. بدون چنین رویکردی، حتی مهمترین رویدادهای تاریخی هم ممکن است به زنجیرهای از اتفاقات تبدیل شوند که بیشتر اطلاعرساناند تا دراماتیک.
البته نمیتوان بدون بررسی دقیق تمام اجزای اجرا، درباره موفقیت یا شکست کامل «کورش» حکم قطعی داد. اما میتوان معیار ارزیابی را روشن کرد: آیا نمایش توانسته میان تاریخ و درام تعادل برقرار کند؟ آیا شخصیت محوری از کلیشه قهرمان بینقص فاصله گرفته است؟ و آیا تماشاگر پس از پایان اجرا با پرسشی تازه روبهرو میشود یا تنها تصویری باشکوه از گذشته را با خود میبرد؟
بازگشت به اسطورهها بهخودیخود نه نشانه عقبگرد است و نه تضمینکننده خلاقیت. مسئله، خود گذشته نیست؛ مسئله نوع مواجهه با آن است. تئاتر ایران میتواند از دل روایتهای کهن، آثاری معاصر و تأثیرگذار خلق کند، اما برای رسیدن به این نقطه باید از امنیت نامهای بزرگ عبور کند. قهرمانان دیروز هنوز ظرفیت حضور روی صحنه را دارند؛ به شرط آنکه تئاتر امروز حرفی تازه برای گفتن درباره آنها داشته باشد.