سریال بیعاطفه در دل یک روایت عاشقانه، به زخمهای پنهان گذشته و تاثیر آن بر زندگی نسل جدید میپردازد. قصه علی و عاطفه، تنها یک عشق ممنوعه نیست؛ بلکه روایتی از ترومای خانوادگی و چرخهای است که گذشته را به حال گره میزند.

خودم را در جایگاه علی دولت خواه شخصیت اصلی ملودرام عاشقانه ایرانی «بی عاطفه» میگذارم و از زبان علی به عاطفه میگویم: «شبیه رابطه ماست؛ گرم اما سرد. شبیه رابطه ماست؛ جمع اما فرد. شبیه رابطه ماست؛ لعنتی، پاییز. هجوم لاغر سبزی میان حجمی زرد.» این شاید یک سیناپس کاملا سانتی مانتال از یک قصهای است که این روزها در قالب سریال «بی عاطفه» از فیلم نت پخش میشود؛ سریالی که به گمان من روایت زندگی علی دولت خواه با بازی دانیال خیری خواه است. او جوانی است که برای تصمیمهای زندگی خود درگیر گذشتهایست که خود نقشی در آن ندارد. درگیر دومینویی است که مهرههای نفرت در گذشته پشت به پشت هم حرکت کرده اند و او توان آن را ندارد جلوی حرکت این ریل دومینو را بگیرد. مهرههایی که از هر طرف به او فشار میآورند و او بی خبر از مبدا این اتفاقها درگیر مبارزههای درونی و بیرونی است. در این یادداشت قصد داریم بخشی از این دومینو و تاثیر گذشته دیگران روی حال و آینده یک فرد را بررسی کنیم.
سریال «بیعاطفه» ساخته کمال تبریزی است ، در ظاهر بر پایه یکی از شناختهشدهترین الگوهای ملودرام ایرانی استوار است: عشقی که در میان دشمنی دیرینه میان دو خانواده شکل میگیرد، اما آنچه این اثر را از یک ملودرام صرفا کلاسیک جدا میکند، نه قصه عاشقانه آن، بلکه لایههای روانی و اجتماعی است که در دل روایت تنیده شده و جهان بصریِ سرد و خنثایی که عنوان سریال را بهگونهای فرمی بازتاب میدهد. «بی عاطفه»ای که هم روایت علی دولت خواه است که نمیگذارند به معشوقش «عاطفه» برسد و هم قصه جماعتی که بدون توجه به دیگران، بی عاطفه دست به اقدامهایی دراماتیک میزنند.
سریال نقطه عطف خارق العادهای ندارد و آنچنان مخاطب را غافلگیر نمیکند ولی همین سادگی در روایت است که سریال را جذاب میکند؛ روایتی ساده در دل اتفاقهایی پیچیده. در «بی عاطفه» مخاطب سریال با فلش بکها گاهی درگیر تعلیق میشود، گاهی آگاهانه و جلوتر از کاراکترهای اصلی منتظر کشف پازلهای دراماتیک توسط آنهاست و گاهی هم ناآگاه درگیر معماهای ریز و درشت میشود.
سریال در تعریف پرسوناژها نسبتا خوب عمل کرده و هر چه داستان جلو میرود شخصیت پردازی کاراکترها بیشتر مشخص میشود و این امر تا به الان از سریال بیرون نزده و روایت را زمخت و غیرمعقول نکرده است. روایت از جایی آغاز میشود که دوربین به دهه شصت بازمیگردد؛ گذشتهای مهآلود که باید راز اختلاف دو خانواده را آشکار کند. این بازگشت به گذشته، تنها یک فلشبک نیست بلکه به مثابه کاشت اولیهای عمل میکند که سایه آن تا سالها بر ذهن و رفتار نسل دوم میافتد. درست در همین نقطه است که سریال از محدوده ملودرام خانوادگی فراتر میرود و به قلمرو روانشناسی بیننسلی قدم میگذارد.
کامران یکی از پیچیدهترین شخصیتهای سریال است. او شخصیتی است که اقتدار بیرونیاش همزمان با شکستگی درونیاش همعرض پیش میرود. رضا کیانیان با بازی مبتنی بر سکوت، کنترل و نگاههای مهارشده، چهره مردی را شکل میدهد که ضعف را با خشونت پنهان جبران میکند. او نماد همان والدین نسل اول است؛ نسلی که آموختهاند زخمهای خود را به سکوت بدل کنند و همین سکوت را به ارث بگذارند.
نظریه دلبستگی بالبی و اینسورث، یکی از کلیدهای مهم فهم جهان سرد «بیعاطفه» است. در ساختار روایت، کامران (رضا کیانیان) و بهرام پدر علی (فرید سجادی حسینی) از دل الگویی مشترک سر برمیآورند: دلبستگی اجتنابی؛ مردانی که آموختهاند احساسات را پنهان کنند، کنترل را با محبت اشتباه بگیرند و سکوت را بهجای گفتوگو بنشانند.
از دل همین الگوی دلبستگی زخمی، نسلی شکل گرفته که در آن، علی و عاطفه تلاش میکنند راهی متفاوت بروند؛ راه رسیدن به دلبستگی ایمن، اما آنها نیز ناخواسته در میان دیوارهای احساسی نسل قبل گرفتار میشوند. این همان جایی است که ملودرام به مسالهای روانشناختی تبدیل میشود: «تکرار بیننسلی الگوهای عاطفی».
لحظهٔ اوج تنش زمانی فرا میرسد که الگوی پنهان والدین، ناگهان از ناخودآگاه به سطح میآید و به مانعی عینی بدل میشود. این نقطه عطف نه فقط نقطهای در قصه، بلکه لحظهای روانشناختی است که نشان میدهد شخصیتهای نسل دوم، قربانی زنجیره حلنشده عاطفی نسل اول شدهاند.
براساس نظریه روابط ابژه ملانی کلاین و وینیکات (روانشناس)، انسانها روابط بزرگسالیشان را بر پایه تصاویری درونیشده از نخستین مراقبان خود شکل میدهند. در «بی عاطفه»، این مفهوم نهفقط در گفتار شخصیتها، بلکه در جهان بصری اثر نیز بازتاب یافته است. کمال تبریزی در کارگردانی این میزانسن از نورهای سرد، رنگهای خنثی، فضاهای بسته و سکوتهای ممتد استفاده کرده است. بهنظر میرسد جهان سریال بازتابی است از درون کامران؛ شخصیتی که دنیا را همچون میدان قدرت، تهدید و نیاز به کنترل، تجربه میکند. کامران نماد والدینی است که حضور دارند اما «در دسترس عاطفی» نیستند.
«بیعاطفه» تلاش میکند از دل فرم ملودرام آشنا، لایههای تازهتری خلق کند؛ لایههایی که بر روانشناسی دلبستگی، روابط ابژهای در بستر مدرنیته و شکاف طبقاتی بنا شدهاند. در این سریال، سردی تنها یک ویژگی فردی نیست بلکه یک فرآیند اجتماعی است، یک میراث خانوادگی و یک ساختار تاریخی.
نسل دوم قربانیان چرخهای هستند که از نسل اول آغاز شده است. این چرخه از دلبستگیهای زخمی، ترومای حلنشده و روابطی که در آن سکوت بهجای گفتوگو نشسته، ایجاد شده است.
پرسشی که سریال بر جای میگذارد این است: آیا این نسل میتواند از این چرخه عبور کند یا قرار است «بیعاطفگی» همچنان بازتولید شود؟ باید منتظربود که از قسمت هشت به بعد سریال روایت چگونه پیش میرود.
منبع: فیلم نت