موسیقی تیتراژ آقای حکایتی مرا بلعیده بود! کودکانهای که پر بود از شور زندگی! قصه باغ بزرگ... قصه گل قشنگ...آن باغ بزرگ و گلهای رنگارنگش برای من موسیقی بود که تصاویری وصف ناپذیر توی سرم نقاشی میکردند و مرا برای بار نخست وادار به خواندن میساخت یا به قول همان موقعهای خودم، آهنگ خواندن!

سعید خرمیان / ماهنامه صبا: کودکی! دورهای که گویی جادوی زمان با ریسمانی نامرئی تمام رویدادهایش را گره به گره به دورههای بعد میبرد، به هم میبافدشان و تن پوشی میسازد که ما آنرا «شخصیت» مینامیم. درست خاطرم نیست که پنج سال داشتم یا شش؛ اما تبلور آن لحظات ماورائی را با جزئیات با خود دارم. لحظاتی که کلمات، آواها، صداها، ملودی، هارمونی و همه چیز به غایت آشنا بود اما نمیدانستم چطور! نخستین بار بود که میشنیدمش اما انگار سالها بود که الفتی عمیق میان ما وجود داشت! لحظاتی که انگار توده شیمیاییِ عجیبی در تاریکیهای ذهنم همه چیز را میدانست و من و حافظه مفلوکم را ریشخند میکرد! من پای تلویزیون دوخته شده بودم و نظارهگر آن رژه یکدست و مطبوع! یکی بود یکی نبود… زیر گنبد کبود… روبروی بچهها قصه گو نشسته بود…
موسیقی تیتراژ آقای حکایتی مرا بلعیده بود! کودکانهای که پر بود از شور زندگی! قصه باغ بزرگ… قصه گل قشنگ…آن باغ بزرگ و گلهای رنگارنگش برای من موسیقی بود که تصاویری وصف ناپذیر توی سرم نقاشی میکردند و مرا برای بار نخست وادار به خواندن میساخت یا به قول همان موقعهای خودم، آهنگ خواندن!
ستاره بود بالا… شکوفه بود پایین… قصه ما تموم شد… قصه قصه ما بود، همین… قصهای که شاید پایان یافت اما به مشام من بوی تازه شروع میداد! قدم گذاشتن به جهانی که به آن «موسیقی» میگویند. استشمام رایحه خوش اصوات موزون! به گمانم یکی از با شکوهترین لحظات زندگی هر انسانی موقعی است که برای اولین بار با پدیده موسیقی برخورد پیدا میکند. نواها و ریتمها از دروازههای گوش وارد میشود و قلب را میلرزاند؛ برای هرکس به گونهای. تکانههایش برای من آنقدر زیاد بود که موسیقیدان شدم! پس از گذشت نزدیک به سه دهه حالا من در بزرگسالیام؛ پر از تجربههای تلخ و شیرین! اما همچنان آقای حکایتی برایم همان رنگ است؛ با این تفاوت که حالا تار و پود موسیقی را میشناسم. فراغت دوران کودکی فقط شادی را میبیند و میشنود، اما برای همه ما تن دادن به فرسودگی در دستان زمان اتفاقی ناگزیر است. خواه یا ناخواه، جهان انسان را به غم میآلاید و نیمه سنگین طبیعت بیرحم بشری را به رخش میکشد. آنچه امروز از تیتراژ آقای حکایتی برایم برملا شده، لایههای زیرین و همین اندوه پنهانی است که در ملودی و هارمونی مخفی شده است؛ احساس غریبی که تعریف شدنی نیست و فقط از همدستی نتها بر میآید که به آن وجودی نیمه خارجی ببخشند.
گاهی اوقات وقتی به تمامی آنچه بر خودم گذشته مینگرم، وحشتی سرد مرا در خود میکِشد. هنرمند شدن، هیزم ریختن در آتش احساس است و بهایش سوختن!
احساسات هرچه عمیقتر میشوند، توضیحشان دشوارتر میشود اما موسیقی تیتراژ آقای حکایتی انگار برای من مجموعهای بود از همه آنچه قرار است تجربه کنم. و شاید حالا میتوانم عمق تاثیراتی که در کودکی میگیریم را تا اندازهای درک کنم، چرا که گویی آنها تا لحظه آخر با ما همراهند و نه تنها رنگ نمیبازند بلکه با گذر زمان همچون اثری باستانی برایمان ارزشمندتر و دست نیافتنیتر میشوند.
اگر با نظر فروید موافق باشیم که میگوید مای بزرگسال همان کودکان هستیم با این تفاوت که آموختهایم رفتارمان را کنترل کنیم، باید بگویم اهمیت دریافتهای دوران کودکی دو چندان خواهد شد؛ و در لحظاتی که بیپرده خودمان را در مقابل خودمان قرار میدهیم با اندکی توجه و صداقت بیشتر قادر به کشف ریشه برخی از نقاط قوت و ضعفمان خواهیم بود.
امروزه شمار زیادی از ما نه تنها با مفهوم «نوستالژی» آشنا هستیم، بلکه با آن زندگی میکنیم و بارها تحت تأثیر آن قرار گرفتهایم. صداها، تصویرها، رنگها، اتفاقات و بسیاری دیگر کهنه میشوند و ما آنها را «خاطره» صدا میکنیم؛ خاطرات خوب گذشته!
براستی به نظر من هنوز تعریف قانع کنندهای برای این اندازه از تاثیر گذاری وجود ندارد. چیزهای سادهای که برای ما تا این حد پر طمطراقاند و قادرند منقلبمان کنند.
موسیقی تیتراژ آقای حکایتی و دیگر آثار نوستالوژی حوزه کودک به جایی از ذهنمان چسبیده که هیچ چیز قابلیت جایگزینی آنرا ندارد. و به گمانم «چگونگی» این اتفاق که برای همه ما یکسان است با اشکال گوناگون، رازی ابدی خواهد بود!