چطور بازیگری که میتواند در یک فیلم تماشاگر را عاشق خود کند و در فیلمی دیگر از او یک شخصیت ترسناک و غیرقابلپیشبینی بسازد، هنوز فقط یک بار نامزد اسکار شده است؟ کارنامه جیک جیلنهال پرسشی جدی درباره معیارهای آکادمی برای انتخاب بهترین بازیها مطرح میکند.

از عاشقی در «کوهستان بروکبک» تا چهره هولناک یک فرصتطلب در «شبگرد»؛ جیک جیلنهال از آن بازیگرانی است که بارها توانایی خود را در خلق شخصیتهای پیچیده و متفاوت ثابت کرده، اما هنوز جایزه اسکار بازیگری را در کارنامه ندارد.
به گزارش صبا؛در هالیوود، بازیگران زیادی هستند که شهرتشان را مدیون یک نقش ماندگارند؛ اما تعداد کمتری میتوانند در طول دوران حرفهای خود، بارها هویت بازیگریشان را تغییر دهند و هر بار تصویری متفاوت از تواناییهایشان ارائه کنند. جیک جیلنهال از همین گروه است؛ بازیگری که نه به یک ژانر وفادار مانده و نه اجازه داده موفقیت یک شخصیت، مسیر انتخابهای بعدیاش را محدود کند. او گاهی عاشقی آسیبپذیر، گاهی کارآگاهی وسواسی، گاهی مردی گرفتار در جهان پیچیده ذهن و گاهی انسانی بیرحم و خطرناک بوده است.
جیلنهال متولد ۱۹ دسامبر ۱۹۸۰ در لسآنجلس است و در خانوادهای بزرگ شده که سینما بخش مهمی از زندگی آنها بوده است. پدرش استفن جیلنهال کارگردان و مادرش نائومی فونر فیلمنامهنویس است و خواهرش مگی جیلنهال نیز از بازیگران و فیلمسازان شناختهشده سینمای آمریکاست. با این حال، نمیتوان جایگاه امروز او را صرفاً حاصل حضور در یک خانواده سینمایی دانست. انتخابهای جسورانه، علاقه به شخصیتهای چندلایه و آمادگی برای پذیرش نقشهای دشوار، بهتدریج جیلنهال را به یکی از بازیگران قابل اعتنای نسل خود تبدیل کرده است.

با فیلم «کوهستان بروکبک» ساخته انگ لی در سال ۲۰۰۵، جیلنهال به یکی از چهرههای جدی سینمای جهان تبدیل شد. او در کنار هیث لجر، داستان عشقی را روایت کرد که زیر فشار مناسبات اجتماعی و محدودیتهای فرهنگی امکان شکوفایی پیدا نمیکند. نقش جک توئیست، برخلاف ظاهر پرشور و گاه سرزندهاش، از اندوهی عمیق و سرکوبشده برخوردار بود.
جیلنهال در این فیلم بهخوبی توانست فاصله میان آنچه شخصیت میخواهد و آنچه جامعه به او تحمیل میکند را به نمایش بگذارد. رابطه او با شخصیت انیس دل مار تنها با دیالوگها پیش نمیرود؛ نگاهها، سکوتها و واکنشهای کوچک بازیگر بخش مهمی از بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشند. او در کنار هیث لجر، رابطهای را شکل میدهد که باورپذیری آن به ظرافت اجرا و پرهیز از احساساتگرایی سطحی وابسته است.
این نقش برای جیلنهال نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را به همراه داشت و جایزه بفتا را نیز برایش به ارمغان آورد. هرچند اسکار به او نرسید، اما «کوهستان بروکبک» ثابت کرد که با بازیگری روبهرو هستیم که توانایی حضور در نقشهای عمیق و چندلایه را دارد.

در فیلم «زودیاک» ساخته دیوید فینچر، جیلنهال نقش رابرت گریسمیت، کارتونیستی را بازی میکند که به پرونده قاتل زنجیرهای زودیاک علاقهمند میشود و بهتدریج زندگی شخصی خود را تحت تأثیر این وسواس قرار میدهد.
این نقش برخلاف بسیاری از شخصیتهای پرتحرک سینمای جنایی، بر نمایش تدریجی فرسودگی و درگیری ذهنی استوار است. جیلنهال بهجای آنکه با واکنشهای اغراقآمیز توجه مخاطب را جلب کند، تغییرات شخصیت را در جزئیات رفتاری و نگاههایش پنهان میکند. او در اینجا نشان میدهد که برای تأثیرگذاری، همیشه به فریاد زدن و نمایش بیرونی هیجان نیاز ندارد.
در «زندانیها» ساخته دنی ویلنوو نیز با یکی از متفاوتترین بازیهای او روبهرو هستیم. کارآگاه لوکی شخصیتی منزوی، کمحرف و بهشدت پیگیر است که در میانه پروندهای پیچیده، با محدودیتهای حرفهای و اخلاقی دستوپنجه نرم میکند. جیلنهال برای ساخت این شخصیت به سراغ ظرافتهایی میرود که شاید در نگاه اول چندان به چشم نیایند؛ از حرکات عصبی و پلک زدنهای مکرر تا شیوه نگاه کردن و کنترل خشم.
نکته مهم در بازی او این است که لوکی را به کارآگاهی شکستناپذیر تبدیل نمیکند. او انسانی است که در برابر حجم سنگین اتفاقات گاهی درمانده میشود، اما همچنان به جستوجوی حقیقت ادامه میدهد. این شخصیت نیز نمونه دیگری از علاقه جیلنهال به آدمهایی است که در ظاهر آرام به نظر میرسند، اما در درون با آشفتگیهای فراوانی دستوپنجه نرم میکنند.

اگر قرار باشد تنها یک نقش را بهعنوان مهمترین نمونه توانایی بازیگری جیلنهال انتخاب کنیم، «شبگرد» ساخته دن گیلروی یکی از جدیترین گزینههاست. او در این فیلم نقش لوئیس بلوم را بر عهده دارد؛ مردی که با ورود به دنیای تصویربرداری از حوادث جنایی و فروش تصاویر دلخراش به شبکههای تلویزیونی، بهتدریج مرزهای اخلاقی را زیر پا میگذارد.
لوئیس بلوم شخصیتی معمولی نیست. او در ظاهر مؤدب، منظم و حتی علاقهمند به یادگیری است، اما در پس این ظاهر، جاهطلبی بیمارگونهای وجود دارد که هر انسانی را به ابزاری برای رسیدن به اهدافش تبدیل میکند. جیلنهال این تناقض را با مهارتی کمنظیر به تصویر میکشد. لبخندهای نامتناسب، چشمهای گشوده و خیره، حرکات کنترلشده و لحن آرامی که گاهی به شکلی ترسناک تغییر میکند، از بلوم شخصیتی میسازد که نمیتوان بهسادگی از ذهن پاک کرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای این بازی، پرهیز از تبدیل شخصیت به یک شرور کلیشهای است. جیلنهال به مخاطب اجازه نمیدهد که بهراحتی لوئیس را در قالب یک هیولای سینمایی قرار دهد؛ او فردی است که در جهان رقابتی و بیرحم پیرامونش، از فقدان اخلاق بهعنوان یک امتیاز استفاده میکند. این همان نقطهای است که بازی او از یک نقشآفرینی صرف فراتر میرود و به نقدی بر مناسبات رسانهای و عطش جامعه برای تماشای خشونت تبدیل میشود.
جیلنهال برای این نقش حدود ۱۴ کیلوگرم وزن کم کرد و با ظاهری تکیده به شخصیت لوئیس نزدیک شد. اما ارزش بازی او صرفاً به تغییر فیزیکی محدود نیست؛ آنچه «شبگرد» را به یکی از مهمترین اجراهای کارنامهاش تبدیل میکند، ساختن شخصیتی است که حتی در لحظات سکوت نیز مخاطب را نگران میکند. او در این فیلم بهخوبی نشان میدهد که چگونه میتوان بدون نمایش مستقیم خشونت، ترس و تهدید را به بخشی از حضور یک شخصیت تبدیل کرد.
جیلنهال برای «شبگرد» نامزد گلدن گلوب، بفتا و جایزه انجمن بازیگران سینما شد، اما در فهرست نامزدهای اسکار سال ۲۰۱۵ حضور نداشت. در همان دوره، فیلم تنها نامزدی اسکار خود را در بخش بهترین فیلمنامه غیراقتباسی دریافت کرد. این غیبت یکی از بحثبرانگیزترین اتفاقات آن فصل جوایز برای علاقهمندان بازیگری بود. شاید بتوان گفت «شبگرد» همان فیلمی بود که بیش از هر اثر دیگری نشان داد جیلنهال تا چه اندازه میتواند از مرزهای معمول بازیگری عبور کند.

در «حیوانات شبزی» ساخته تام فورد، جیلنهال با دو شخصیت در دو خط روایی متفاوت ظاهر میشود؛ ادوارد شفیلد و تونی هستینگز. این دو نقش از نظر موقعیت و جهان داستانی تفاوت دارند، اما هر دو به نوعی با ترس، آسیبپذیری و احساس شکست گره خوردهاند. او در این فیلم بار دیگر توانایی خود را در تغییر لحن و ساخت شخصیتهایی با کیفیتهای روانی متفاوت نشان میدهد.
در «قویتر» نیز به سراغ شخصیتی واقعی میرود؛ جف بومن، یکی از بازماندگان انفجار ماراتن بوستون. این بار خبری از شخصیتهای مرموز و پیچیده جنایی نیست. جیلنهال باید انسانی را به تصویر بکشد که پس از یک حادثه تلخ، با آسیب جسمی، بحران هویت و دشواری بازگشت به زندگی روبهرو میشود.
اهمیت بازی او در «قویتر» به نمایش رنج جسمی محدود نمیشود. او تلاش میکند سویههای کمتر دیدهشده قهرمانسازی را نشان دهد؛ انسانی که همیشه قوی نیست، گاهی از شرایط خود خشمگین میشود و حتی از انتظارات اطرافیانش به ستوه میآید. این نقش نیز از جمله اجراهایی است که بار دیگر بحث شایستگی جیلنهال برای دریافت جوایز مهم بازیگری را مطرح کرد.
برای شناخت بهتر دامنه تواناییهای جیلنهال، نمیتوان از فیلم «دشمن» ساخته دنی ویلنوو گذشت. او در این فیلم دو شخصیت با ظاهر یکسان اما رفتار و ویژگیهای متفاوت را بازی میکند؛ تجربهای که به مهارت قابل توجهی در تفکیک شخصیتها نیاز دارد. تفاوت این دو مرد تنها در حرکات و لحن نیست، بلکه در نوع مواجهه آنها با جهان پیرامونشان نیز دیده میشود.
در «چپدست» نیز جیلنهال برای ایفای نقش یک بوکسور حرفهای، تمرینهای جسمانی سختی را پشت سر گذاشت و با تغییر قابل توجه فیزیک بدنش مقابل دوربین رفت. هرچند فیلم در بخشهایی گرفتار کلیشههای آشنای درامهای ورزشی میشود، اما بازی متعهدانه او یکی از نقاط قوت اصلی اثر است.
حتی در فیلم «گناهکار» که بخش عمده روایت آن در فضای محدود یک مرکز تماس اضطراری اتفاق میافتد، جیلنهال توانایی خود را در حفظ تنش و انتقال احساسات بدون اتکا به تحرک فیزیکی گسترده نشان میدهد. این تنوع انتخابها بیش از هر چیز از بازیگری حکایت دارد که به دنبال تجربه کردن است و نمیخواهد در موفقیتهای گذشته خود متوقف بماند.
البته کارنامه جیلنهال خالی از انتخابهای متوسط و آثار کمفروغ نیست. او در فیلمهای تجاری و سرگرمکننده نیز حضور داشته و همیشه نتیجه این تجربهها درخشان نبوده است. اما ارزش یک بازیگر را نباید تنها با تعداد فیلمهای موفق یا شکستخوردهاش سنجید؛ مهمتر از آن، توانایی او در بازآفرینی خود و پذیرش خطر در انتخاب نقشهایی است که امکان شکست نیز در آنها وجود دارد.
یکی از پرسشهای مهم درباره کارنامه جیک جیلنهال این است که چرا بازیگری با چنین دامنهای از تواناییها، هنوز نتوانسته جایزه اسکار بازیگری را به دست آورد؟ او تاکنون تنها یک بار برای «کوهستان بروکبک» نامزد این جایزه شده است؛ در حالی که «شبگرد»، «زندانیها»، «حیوانات شبزی» و «قویتر» هرکدام نمونههایی از توانایی او در خلق شخصیتهای پیچیده و متفاوت هستند.
البته اسکار معیار قطعی سنجش کیفیت بازیگری نیست و تاریخ سینما پر از اجراهای درخشانی است که هرگز به این جایزه نرسیدهاند. با این حال، کنار گذاشته شدن جیلنهال از فهرست نامزدهای اسکار برای «شبگرد» همچنان یکی از مواردی است که میتوان درباره آن بحث کرد. او در آن فیلم اجرایی ارائه داد که از نظر میزان تسلط بر جزئیات، تغییرات فیزیکی و ساخت یک شخصیت چندوجهی، ظرفیت قرار گرفتن در میان نامزدهای اصلی را داشت.
آنچه جیلنهال را از بسیاری از همنسلانش متمایز میکند، صرفاً توانایی تغییر ظاهر یا پذیرش نقشهای دشوار نیست؛ او در بهترین اجراهایش به شخصیتها جزئیاتی میبخشد که آنها را از قالبهای آشنای سینمایی خارج میکند. لوئیس بلوم در «شبگرد»، جک توئیست در «کوهستان بروکبک» و کارآگاه لوکی در «زندانیها» سه نمونه از این توانایی هستند؛ سه شخصیتی که از نظر جهانبینی، رفتار و احساسات هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند، اما هر سه با بازی جیلنهال در ذهن مخاطب ماندگار شدهاند.
شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای پرسیدن اینکه چرا جیک جیلنهال هنوز اسکار نگرفته است، درباره این موضوع صحبت کنیم که چرا آکادمی در برخی از مهمترین لحظات دوران حرفهای او، از کنار چنین اجراهایی گذشته است. او پیش از آنکه به یک مجسمه طلایی احتیاج داشته باشد، کارنامهای ساخته که بهتنهایی گواهی بر تواناییهای بازیگری اوست؛ کارنامهای که «شبگرد» در آن نه یک استثنا، بلکه یکی از درخشانترین نشانههای استعداد اوست.