«اتاقک گِلی» میکوشد از عشق به حماسه برسد، اما نبود فردیت قهرمان، مسیر روایت را ویران میکند.
همانطور که قوانین حقوقی، احکام نزاع دستهجمعی با زدوخورد بین دو فرد متفاوت است، یکی از دامهای فیلمنامههای سینمای جنگ، مقهور شدن قهرمان فردی در میانه کارزار جمعی است. بدین معنا که نویسنده این ژانر، کار بسیار دشواری برای حفظ فردیت و کنشمندی قهرمان خود دارد. در فیلمنامه اتاقک گلی نیز نویسنده در این تله نامرئی گرفتار آمده است. داستان با خواستگاری چندباره شاهو و رد شدن درخواستش آغاز میشود. قهرمان خدمتنرفته و عاشق، سر به توی خودش دارد و هوشوحواسش دختری زیبا به نام خزال است که پدر او، شاهو را مسبب مرگ پسرش میداند. این رفوزه شدن قهرمان در آزمون عاشقی مسئله اولیه و مقدماتی درام است. گره اصلی جایی است که شاهو و تمام اهالی آبادی ناخواسته به مخمصهای گرفتار میشوند که تمام لوازم مورد نیاز ساخت یک درام نفسگیر را در اختیار نویسنده قرار میدهد. به کار بردن واژه مخمصه از سوی نگارنده بیدلیل نیست. مخمصه یکی از الگوهای جدی و زیرشاخهای از ژانر درام است و در این الگو، قهرمان و بستگانش در دژی گرفتار میآیند. این دژِ استعاری میتواند بلایای طبیعی باشد، یا دشمنی خطرناک بیرون از خانه. اما – در حالی که تمامی مقتضیات الگوی یادشده موجود است – مشخص نیست چرا نویسنده اتاقک گلی از ظرفیتهای آن استفاده نکرده که البته این موضوع یادداشت نیست و صرفاً جهت یادآوری بدان اشاره شد.
مسئله: چه عاملی باعث شده که نویسنده – علیرغم تلاش مشهود – نتواند یک قهرمان کنشگر بیافریند؟
قهرمان در حال زندگی روزمره خود و گرفتار امورات پیش پا افتاده و دغدغههای کوچک است که ناگاه طوفانی عظیم او را از خانه و کاشانه آواره میکند. شاهو که پیشتر، از رفتن به سربازی امتناع ورزیده حالا باید در برابر یک دشمن خونریز بایستد. به عبارتی او در گذشته از مهار کردن گلوله بهمنی سر باز زده و حالا باید با یک بهمن عظیمالجثه روبهرو شود. به لحاظ تئوریک این تضاد میتواند مولد یک درام قدرتمند باشد؛ قهرمانی که از گربهای گریخته حالا رودرروی کفتاری ایستاده است. اما چه اشکالاتی مانع شکل نگرفتن این تضاد دراماتیک میشود؟ در واقعه محاصره روستا توسط مجاهدین خلق اقدام شاهو فراری دادن مادر و خزال و خواهر باردار اوست. این واکنش منطبق بر همان جهانبینی خودخواهانه قهرمان است؛ من و متعلقانم نجات یابیم، دیگران خود میدانند! اما چه تغییری در دیدگاه شاهو باعث میشود که به محض شلیک اولین گلوله تانک او خود و سه زن همراهش را دوباره به مهلکه باز گرداند؟ کدام انگیزه کاشته شده در آغاز، ما را متقاعد میکند که به خطر انداختن جان خود و عزیزانش برای سایر مردم آبادی امری است که از این شخصیت بر میآید؟ در چه صورت این بازگشت قهرمان به صحنه نبرد رفتاری همسو با شخصیت او بود؟ پاسخ: چنانچه مردم روستا به مهارت جنگآورانه او نیاز داشتند که برعکس این حالت است. شاهو مردی است که تا پایان پیرنگ – برخلاف سایر مردان ده – حتی یکبار هم دستش به اسلحه نمیرسد و از این لحاظ عملاً بود و نبودش هیچ تأثیری بر سرنوشت روستا ندارد. البته همانطور که اشاره شد، نویسنده تا حد زیادی متوجه این ایراد جدی در ساختار فیلمنامه خود بوده به همین دلیل از جایی به بعد شاهو را از آبادی فراری میدهد تا نیروهای ایرانی را برای دفاع از مردم روستا متقاعد کند. اشکالات وارد بر این موومان فیلمنامه دو مورد است.
اول اینکه این اقدام را میتوانست در همان فرار اول – که به همراه سه زن بود – انجام دهد. یعنی به جای بازگشت به جهنم روستا به جبهه رزمندگان پناه آورد و قطعاً با حضور یک زن باردار و یک پیرزن زمینگیر متقاعد کردن فرمانده برای دفاع از مردم بسیار سادهتر بود.
دوم اینکه این تلاش قهرمان یک کنشمندی موقت است و با ورود رزمندگان برای دفاع از روستا شاهو باز هم به شخصیتی منفعل بدل میشود.
و این اشکال دوم تقریباً – به جز در داستان مربوط به رابطه با خزال – در همه پیرنگ جاری است. قهرمان تا پایان کار رزمندگان و شکست دادن دشمن، شخصیتی واکنشگراست که مانند توپی از اینسو به آنسو پرتاب میشود. از لحظه خالی کردن کامیونش توسط نیروهای خودی تا زمانی که حین تهیه پارچه بر اثر ضربهای بیهوش میشود، و چه در پایان که فقط با یک رفتار سمبولیک کودک را در آغوش خزال میگذارد. در مورد این کنش پایانی نیز میتوان نکاتی ارائه داد. اول اینکه در بررسی کیفیت بسط و گسترش یک درام یکی از موارد مهمی که باید مورد ملاحظه قرار گیرد، قیاس گره افکنده شده با گره گشوده شده است. بدین ترتیب که با نشان دادن نقطه اوج درام به کسی که فیلمی را ندیده، بیننده حدوداً باید حدس بزند گره دراماتیک چه بوده است. پس با توجه به این نکته، تفسیر صحنهای که شاهو نوزاد خواهر خزال را در آغوش بیجان خزال میگذارد و او به هوش میآید، میتواند این باشد که مردی برای باردار شدن زنی نازا تلاش کرده و حالا که زن در آستانه مرگ است با گرمای وجود یک نوزاد به زندگی باز میگردد؛ یا چنین تفاسیری… اما نقطه اوج درست برای این درام چه میتوانست باشد؟ طبیعتاً چیزی که برآمده از خواسته قهرمان است. خواسته شاهو چیست؟ رسیدن به خزال. اینگونه که با قرار گرفتن دست یک رومئو در دست ژولیتِ در حال مرگ، او به زندگی باز میگردد و به وصال همدیگر برسند. پس، آن نوشدارویی که باید در صحنه پایانی به خزال برسد، نه دست اشتباهی یک نوزاد بلکه دستان شاهو است. منشأ همه این اشکالات، غیبت همان چیزی است که میتوان فعالیت و فردانیت قهرمان نامیدش.
جمشید خاوری