مرتضی امینیتبار با بازی در نقش «مسعود عبدی» در «عملیات مهندسی» نگاه تازهای از تواناییهای خود ارائه داد؛ حضوری که توجه مخاطبان را جلب کرد و تجربهای متفاوت برای او رقم زد.

به گزارش صبا: ایفای نقش یک مامور امنیتی در دهه شصت، آن هم در دل یکی از مهمترین پروندههای تاریخ معاصر، برای هر بازیگری میتواند تجربهای خاص باشد. مرتضی امینیتبار در سریال «عملیات مهندسی» با نقش «مسعود عبدی» توانست توجه بسیاری از مخاطبان را جلب کند و حضوری متفاوت در قاب تلویزیون داشته باشد. در گفتوگوی پیشرو، او از دلایل پذیرش این نقش و دستاوردهای بازی در این سریال میگوید.
اول اینکه من از قبل، سروش محمدزاده را بهعنوان یک شخصیت کاری و یک انسان، بسیار دوست داشتم. پارسال یک اجرا داشتم به نام «ده و ده دقیقه»؛ یک مونولوگ بود که در تهران اجرا میشد. او لطف کرد و به تماشای آن کار آمد. بعد از اجرا، وقتی مستقیم از سالن بیرون آمدم، همدیگر را دیدیم و به من گفت: «من یک نقشی دارم که امیدوارم آن را رد نکنی. اگر قبول کنی، خیلی خیالم راحت میشود.» من هم واقعا این شخصیت [سروش] را دوست داشتم، چون آدم بسیار شریفی است گفتم: «حتماً، باعث افتخارم خواهد بود» اتفاقاً لابهلای شش ماهی که «عملیات مهندسی» در حال ساخت بود، من فرصت بازی در چند فیلم سینمایی را از دست دادم و نشد که همکاری کنم اما خب، به رفاقت و همکاری با سروش محمدزاده و تیم نازنینش میارزید. من از کیفیت کارگردانی او بسیار راضی بودم و او هم از بازی من.
من خیلی به حجم پخش و دیده شدن این سریال در سطح کشور آگاه نیستم. حقیقت این است که این نخستین تجربه تلویزیونی من بود و مدام به این فکر میکردم که این یک «مشت نمونه خروار» خواهد بود؛ مثل یک فرآیند آزمایشگاهی برای اینکه بفهمم تاثیر یک کار خوب در تلویزیون، در سطح خیابان و اجتماع، چه بازخوردی میگیرد. خوشبختانه نسبت به چیزی که میبینم و میشنوم، مردم دیدهاند و دوستش داشتهاند. بههرحال ما اقشار متفاوتی در اجتماع داریم. شاید بهتر باشد این طور بگویم: همه کشور تهرانیزه نشده، همه ماهواره ندارند، همه دسترسی به پلتفرمهای آنلاین ندارند و تلویزیون یک حقیقت انکارناپذیر است. چیزی است که همیشه هست و مردم تماشایش میکنند، در خانهها یا مغازههایشان میبینید که چنین چیزی روشن است حتی اگر برنامه خیلی خوبی هم پخش نکند، روشن است. این ضعف، ضعف ساختار تلویزیون است به خاطر یک جور تفکر خشک و بسته -که البته من از بیرون به آن نگاه میکنم و کاملاً بیطرفم. دشمن این فضا نیستم، خودم در آن کار کردهام، اما بهعنوان یک نقد صادقانه، به نظرم تقصیر تلویزیون است که با شرایط اجتماعی امروز همگام نمیشود. این باعث شده اعتماد مردم از تلویزیون سلب شود. نگاههای تنگنظرانه در انتخاب سوژهها، بودجهبندی، انتخاب ایدهها، کارگردانان و عوامل، همه دست به دست هم داده تا تلویزیون ضعیف شود. حرف من این است: کار خوب دیده میشود؛ چه در اینستاگرام باشد، چه در یوتیوب، چه در یک شبکهی ماهوارهای دمدستی سطح پایین. کار وقتی کار خوب باشد، سر و شکل داشته باشد، محترم باشد، کار شریفی باشد؛ کار شریف از این نظر که در ساخت اجزای آن فیلم دقت کافی بوده باشد، حتما مخاطب خودش را خواهد داشت. حالا نمونهاش این است که شما دارید در مورد «عملیات مهندسی» میگویید. من هنوز آزمایشم از مخاطب این سریال کامل نشده؛ این آزمایش وقتی کامل میشود که به شهرستانها سفر کنم و ببینم مردم چطور آن را دیدهاند. مثلا سریال «پایتخت» کاری کرد که همه پای تلویزیون بنشینند، تماشایش کنند و بلافاصله بعد از تمام شدن تیتراژش تلویزیون را خاموش کنند. این یعنی چی؟ یعنی مخاطب همیشه دنبال کار خوب است. درحالحاضر «عملیات مهندسی» از نظر کیفی با بسیاری از آثار پلتفرمهای معتبر برابری میکند یا حتی بهتر است. بههرحال، این مخاطب است که تصمیم میگیرد چه ببیند و چه نبیند. اگر «عملیات مهندسی» را دیده و دوست داشته، خدا را شکر.
آن چیزی که من راجع به آن صحبت کردم، یک مسئله کاملا شخصی و یک کشمکش درونی است. ما بهعنوان بازیگر چیزی را ارائه میدهیم که از درونمان میجوشد، اما آنچه ما را توانمند میکند، تکنیک است. من با تکنیکم کارم را انجام میدهم؛ مثل یک نجار، یک آهنگر یا یک معلم خوب. هر کاری تکنیک خاص خودش را دارد. سوالی که پرسیدید؛ آن «تنهایی» یک مسئله شخصی است که دارد با میخ و چکش به شخصیت «مرتضی امینیتبار» شکل میدهد؛ در کنار رنجها، شادیها، خاطرهها، زشتیها، پلیدیها و تمام تجربیات زندگیاش. آن فقط بخشی از ماجراست. این کاراکترهای من مثل فرزندانم هستند. هر شخصیتی که بازی میکنم، نمادی از درون من است. تمام احساساتی که در این کاراکترها وجود دارد از غم، غصه، تنهایی، خوشبختی، شادی و همه چیزشان در من هم وجود دارد، مثل یک انسان عادی، اما این تکنیک است که تعیین میکند در یک صحنه خاص از کدام احساس یا کدام تکنیک استفاده کنم. به نظرم مسئله کاملاً فنی است. عکسالعملها و واکنشهایی که کاراکتر «مسعود عبدی» حتی در خلوتش نشان میداد با عکسالعملها و واکنشهای«میثم مالکی» در «زخم کاری» کاملا متفاوت است، چون جهان این دو آدم با هم فرق میکند. این تنهایی در همه انسانها هست. بدون شک همهمان تنها هستیم اما نمیشود گفت من فقط از تنهاییام برای ساختن این شخصیت استفاده کردم؛ من از خیلی المانهای وجودیم استفاده کردم. حالا راجع!به تنهایی صحبت شده، من راجعبه شادیها و غمهایم صحبت نکردم از تمام اینها استفاده میشود فقط تکنیک کمک میکند که آنها بالا بیایند و در آن دقیقه بهخصوص کارشان را انجام دهند.
اصلا دشواری عجیب و غریبی وجود نداشت. همانطور که گفتم، ماجرا کاملا تکنیکی است. من این تیپ شخصیت
– نه مامور امنیتی، ولی شخصیت بچهمذهبی- را دیده بودم، چون از کودکی در قم بزرگ شدهام، آدمهای اینچنینی را دیدهام و یک جور «اتود» این شکلی رویشان زده بودم. مسئله این بود که «مرتضی» را در موقعیتهای «مسعود» بگذارم. حقیقتا از نظر بازیگری، تلاش عجیب و غریبی برای این شخصیت نکردم. صرفا یک شخصیت بود که دستم آمده بود و میدانستم باید با آن چکار کنم. نه دشواری خاصی داشت، نه جذابیت آنقدر عجیب و غریبی. به نظرم هر شخصیتی که برای بازی انتخاب میکنم، باید جذاب شود. این خاصیت و وظیفه من است که آن شخصیت جذاب شود و به چشم بیاید. سروش محمدزاده هم بسیار در اندازه کردن بازی من کمک کرد. اندازه رفتارها و عکسالعملهای این شخصیت را او به من گفت. از همان ابتدا کلی راجعبه کاراکتر صحبت کردیم و بعد من خط سیر شخصیت را پیدا کردم. از آن به بعد، صبحها با «مسعود» بیدار میشدم و شبها با «مسعود» میخوابیدم.
باید برگردیم به گذشته. اولین باری که تحتتأثیر چنین فضایی قرار گرفتم، با فضای فیلمسازی حسین مهدویان بود که یکی از بزرگترهای من در سینماست و حق زیادی به گردنم دارد. او «ماجرای نیمروز» را ساخت و من از دیدن آن از – تصویربرداری، صحنهآرایی و شرایطش – بسیار لذت بردم. آن پسزمینه ذهنیام بود. با مطالعاتی که داشتم، فهمیدم چه اتفاقاتی بین این گروهها افتاد که خروجیاش چنین شد. واقعیت این است که من مثل هر اتفاق دیگری در تاریخ به آن نگاه کردم مثل هر اشتباهی که انسان کرده و منجر به ظلم، غرور، خودپسندی، خودکامگی، آدمکشی و تجاوز شده است. آنچه که انسان گناه کرده درطول قرنها قرنها زندگی و آنها هم از همان دسته بودند. رفتار آدمها ریشه دارد. مثلا من قبلا فکر میکردم این شخصیتها ظلم کردند. اما در این سریال فهمیدم که آنها از یک «حق» حرف میزدند! احساس میکردند حقشان پایمال شده و سهمشان داده نشده، برای همین دست به هرج و مرج و آشوب زدند، چون احساس کردند که از قافله جا ماندهاند.
حالا من چه کسی هستم؟ یک مخاطب از بیرون، یک خواننده تاریخ، فقط نگاه میکنم و میپرسم: چه چیزی باعث میشود یک انسان به چنین توحشی برسد؟ چه چیزی باعث میشود اینقدر راحت از روی آدمها رد شوند؟ بسیاری از جنایات آنها را حتی نمیتوانستیم نشان دهیم. سر میبریدند، پوست آدمها را میکندند، روی بچههای عملیات مهندسی اتو کشیده بودند! ما نمیتوانستیم این صحنهها را نشان دهیم چون حال مخاطب بد میشود. من از قدیم از اینها خوشم نمیآمد، الآن هم خوشم نمیآید و تا ابد هم خوشم نخواهد آمد. اما اینکه بازیشان کردم، منافقین یک جریان بزرگ تاریخی بودند. واقعیت این است که من «بچههای عملیات مهندسی» را نمیشناختم. من نمیدانستم شهدایی به این نام وجود دارند. تازه آنها را شناختم و امیدوارم از کارم راضی باشند. مثلاً یک مخاطب عزیزی برایم نوشت: «دایی من شهید شده و قبرش دقیقاً کنار قبر شهدای عملیات مهندسی است.» برایم خیلی جالب بود، چون نمیدانستیم چقدر مظلوم بودند آن آدمهایی که آن شکلی شکنجه شدند و چنین سرنوشتی داشتند. من فکر میکنم چیزی که اشتباه است، اشتباه است. . نمیشود کار غلط را توجیه کرد. کسی که مسیرش غلط است، چه باورت نسبت به آن تغییر کند چه نکند؛ او تغییر نمیکند. بنابراین انزجار من همچنان سر جایش هست و امیدوارم شهدای عملیات مهندسی کمکمان کنند و از کارمان راضی باشند.
درام
ابزار و شرایط تولید کارهای تاریخی – چه دهه شصت، چه قبل از آن – بسیار سخت است.
ماموران امنیتی آدمهای بسیار دقیق و محتاطی هستند. آدمهایی که میدانند کجا چه بگویند، کجا سکوت کنند، چه رفتاری در چه شرایطی داشته باشند و به مصلحت، روی احساساتشان پا بگذارند. اینها نکاتی بود که «مسعود عبدی» داشت. به نظرم این ویژگیهای حرفهای او میتواند – نه فقط برای من، بلکه برای هر بینندهای – مفید باشد، اگر بتواند این حالات را در خودش پرورش دهد.