انیمیشن بلند «یوز» با وجود دغدغههای قابل احترام فرهنگی و زیستمحیطی، در فیلمنامهنویسی دچار سادهسازی افراطی است؛ رویکردی که باعث میشود روایت، شخصیتها و کشمکشها پیش از آنکه شکل بگیرند، رها شوند.

همان چند دقیقه اول فیلم از خودم پرسیدم: «یوز و موش و گربهای که در آمریکا زندگی میکنند روی چه حساب و منطقی با همدیگر فارسی حرف میزنند؟» که بلافاصله صدای کریم سنپترزبورگ از اعماق ذهنم بلند شد: «اینقدر ختّه به مشماش نذار! کارتون بچههاست دیگه!» به نظر میرسد نویسنده و کارگردان انیمیشن بلند یوز (رضا ارژنگی) هم از ابتدا تا انتهای فیلمش با همین منطق جلو رفته است.
فیلم البته با هدف انتقال پیام و حرفهایی جدی و عمیق به کودکان ساخته شده؛ از مسأله بحران هویت و زندگی در غربت بگیر تا کشف اصالتهای بومی و تلفیق سبک زندگی سنتی با فناوریهای نوین، و از همه مهمتر حفاظت از محیط زیست و تلاش برای نجات جان یوز در حال انقراض ایرانی. اما خب اگر انتخاب پیام شریف و شایسته برای ساختن فیلم خوب کافی بود، امروز تمام انشانویسهای مدرسه کارگردانهای بزرگ سینما شده بودند. چنانچه در صحت این گزاره تردیدی داشته باشید، تماشای یوز شما را از آن مطمئن میکند. فیلمی که بیخود و بیجهت خودش را علاف اصطلاحات فنی به دردنخورِ کارگاههای آموزش فیلمسازی مثل «تعلیق و تنش و پیرنگ و کشمکش و گرهافکنی و گرهگشایی» نکرده و آزاد و رها از این قید و بندهای دست و پاگیر، صاف و مستقیم به دل ماجرا زده.
میزان سادهگیری فیلمنامه برای تعریف قصه و پرداخت شخصیتهایش حیرتانگیز است. کاراکترهای فیلم همچون اولیای مستجاب الدعوه، تقریباً به انجام هر کاری اراده میکنند فوراً برایشان محقق میشود. حل پیچوخمهای دراماتیک (واقعاً «دراماتیک»؟!) در یوز، شبیه آن جوکی است که میپرسید چهارتا فیل چطور در یک فولکس واگن جا میشوند؟ و جوابش میشد «دوتا جلو میشینن، دوتا عقب!» همینقدر تمیز و بیدردسر! مثلاً یوزپلنگ قهرمان قصه که با دیدن تصویرش روی پیراهن تیم ملی ایران و کمی جستوجوی اینترنتی پی برده که موطن و زادگاهش کجاست، تصمیم میگیرد به سرزمین مادریاش برگردد.
حالا برای انجام کاری به این سختی و پیچیدگی چه نقشه ویژهای دارد؟ هیچی! فقط کافی است با رفیق گربهاش به فرودگاه بروند و در قسمت بار هواپیما بنشینند تا ابتدا از یکی از کشورهای عرب همسایه سر دربیاورند و در ادامه ایران به برسند. یا آن آقا کچل بدجنسه که از آمریکا تا کویر لوت به دنبال یوز آمده (و از قضا او هم خوب بلد است با پلیس ایران به فارسی حرف بزند) خیلی ساده و سریع، با گیر کردن ماشینش در گل و شُل به چنگال قانون میافتد و به سزای اعمال پلیدش میرسد.
البته از حق نگذریم و ناشکر نباشیم. باز خوب شد که ایشان رنج این سفر را بر خود هموار کرد. چون فیلم در فاصله ملاقات یوز با خانوادهاش در کویر تا رسیدن او و دزدیدن دخترعمو، بدون هدف و بیاینکه موضوع خاصی را دنبال کند، فقط زیر توپ میزند. تنها خط سیر داستانیاش تا آنجا -یعنی آمدن یوز به ایران- به ایستگاه آخرش رسیده و حالا فرصتی فراهم شده تا فیلم چون پروانهای خوشحال و سبکبال، هر مسیر و ماجرایی را که دوست دارد در پیش بگیرد و هر وقت هم دلش خواست ولش کند.
اولش یوز برای احیای سنتهای جنگآورانه خانواده، چند صباحی با کمک دخترعمو برای شکار آهو آموزش میبیند، اما چند دقیقه بعد این خط به حال خود رها میشود و دیگر اثری از این موضوع در فیلم نیست. یا گربه ولگرد که زیر نظر مربیای بزرگ در حال آموختن روشهای دلبری از انسانهاست و یک بار هم به توصیه مراد و مرشدش آن را روی آقا بدجنسه امتحان میکند، بیهیچ دلیل و منطقی از ادامه کارش منصرف میشود –در واقع بدون توضیحی، دیگر ردی از تلاشهایش برای نیل به این مقصود نمیبینیم- و به دسته یوزها میپیوندد.
دست آخر نیز همانجور که قابل حدس است، یوز و دخترعمو به هم میرسند و بعد از دست و پا کردن تولههایی، خود را پای پیاده از مسیر کویر به آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس میرسانند تا پیام میهنپرستی و وطندوستی اثر، در اوج و کمال خویش به کوچولوهای دلبند پای پرده منتقل شود.
در این سالها گهگاه (بیشتر به توفیق اجباری همراهی با دختر کوچکم) انیمیشنهای ایرانی روی پرده – از پسر دلفینی تا بچه زرنگ- را مرور کردهام. و تقریباً همیشه در پایان تماشا احساسم این بوده که چرا فیلمنامههای این آثار –که معمولاً به لحاظ تکنیک بصری، با دقت و زحمت و ظرافت اجرا شدهاند و گاهی حتی با نمونههای خوب خارجی قابل مقایسهاند- اینقدر دمدستی و سادهانگارانه نوشته میشوند. تماشای یوز حداقل این فایده را داشت که قدر خیلی از آن آثار قبلی را بدانم.
منبع: فیلیمو شات