• کد خبر: 15223
  • گروه : اخبار , ویژه ها
  • تاریخ انتشار:۷ آبان ۱۴۰۴ ساعت: ۱۰:۳۵

«ناتور دشت»؛ روایتِ زیستن در نگاهِ دیگری

در «ناتور دشت»، انسان‌ها میان خواست خود و میل جمع گرفتارند. فیلم، از رنجِ زیستن برای دیگری می‌گوید؛ از احمدی که می‌خواهد رها شود و آیهانی که می‌خواهد دیده شود.


احمد پیران (هادی حجازی‌فر) همچون بسیاری از انسان‌ها، دارای یک زندگی نیابتی است. در گذشته او را ناتور دشت می‌نامیده‌اند و به این معناست که او بیش از یک محیط‌بان ساده بوده. پس از بازنشستگی هم در جامعه‌اش جایگاه ویژه‌ای دارد. مردم او را قهرمان می‌پندارند. حرفش را می‌خوانند و به او اعتماد کامل دارند. اما بی‌خبرند از شکاف عمیقی که یک‌پارچگی شخصیت احمد را خدشه‌دار کرده است. شکافی که لکان آن را افتادن در دام دیگریِ بزرگ می‌نامد. دیگریِ بزرگ در این‌جا جامعه است. مردم، هلال احمر، پلیس و تمام آن‌ها که احمد را قهرمان می‌دانند و خواسته و ناخواسته، بار تمام مسئولیت‌های سنگین را بر دوش او می‌گذارند. جماعتی که تمام میل به شهامت، قدرتمندی و اثرگذاری‌شان را، برای رهایی از اضطراب تصمیم‌گیری و انتخاب، در شمایل وجود احمد تجسم کرده و از این‌رو او را دچار یک زندگی نیابتی کرده‌اند؛ زیستن امیال دیگران، ازدست‌دادن آزادی در برابر دیگری بزرگ.

احمد گاهی در نقش منجی فرو می‌رود و از تصاحب این جایگاه دچار شعف می‌شود. آن‌جا که پیشاروی همه می‌ایستد، متن درخواست کمک را می‌خواند و بغضی هم چاشنی‌اش می‌کند تا دل‌رحمی و نوع‌دوستی‌اش خوب به چشم دیگران بیاید. آن‌جا که بی‌سیم را از مأمور هلال احمر می‌گیرد و خود دستور را صادر می‌کند. و آن‌جا که بر سر مرد کشاورز که خواهان حفاظت از محصولاتش است و برعکسِ احمد، خوب یاد گرفته مرز میان مسئولیت فردی و اجتماعی را مشخص کند، فریاد می‌کشد و به خودخواهی متهمش می‌کند. او در لحظاتی- مثل برخورد با همان مرد کشاورز- میل غریزی و پرخاش‌گرانه‌ خود را آشکار می‌کند، اما همواره در برابر قضاوت اخلاقی و فشار جمعی متوقف می‌شود. این کشمکش درونی مصداقی است از اضطراب وجدان که محصول تعارض میان خواست‌های سرکوب‌شده و اقتدار اخلاق است. احمد خطاهایی در گذشته دارد که می‌خواهد به آن‌ها اعتراف کند. او اگرچه گاهی از این قهرمانی نیابتی لذت می‌برد، اما در درونش می‌داند سزاوار چنین جایگاهی نیست و همین تعارض زجرآور با گم‌شدن یسنا، دختر مردی که احمد پایش را ناکار کرده، جان‌کاه می‌شود و او را به جایی می‌رساند که تصمیم می‌گیرد یک ‌بار برای همیشه، این شمایل را بشکند، حقیقت را بگوید، چهره واقعی‌اش را نشان دهد و خود را از بند این دیگری بزرگ رها کند.

یکی از به‌یادماندنی‌ترین و اثرگذارترین صحنه‌های فیلم، جایی است که احمد، پشت به دوربین، میان قفس‌های گشوده‌شده ایستاده و پرواز پرنده‌های وحشی آزاد را تماشا می‌کند. گویی او می‌خواهد از چنگ تماشاگر هم رها شود که مبادا برچسب برده‌وار قهرمان را به پیشانی او بزند.

در برابر احمد، آیهان (میرسعید مولویان) قرار دارد. مردی جوان که او هم قربانی دیگری بزرگ است، اما در جایگاهی وارونه. آیهان مرد جوانی است که اطلاعات چندانی از گذشته او نداریم، جز این‌که پدرش مجرمی سابقه‌دار بوده که اعدام شده و خودش هم در دام اعتیاد بوده و احمد برخلاف نظر اهالی روستا، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفته و او را از اعتیاد رهانیده است. اما با تمام این‌ها آیهان نتوانسته جایگاهی در جامعه بیابد. هیچ‌کس برای هیچ‌چیز از او نظر نمی‌خواهد و او را در تصمیم‌گیری‌ها دخالت نمی‌دهد. همه فقط به او امر و نهی می‌کنند و کارهای روی زمین مانده را به او می‌سپارند. احمد از او می‌خواهد برای نجات پسر کایت‌سوار همراهش برود. پلیس از او می‌خواهد مشهدجان (علی صالحی) را به خانه برساند و پسر کایت‌سوار از او می‌خواهد با وجود مشغله‌اش، کمک کند تا کایتش را بردارد و ببرد.

هاشم، پدر حلما، بی هیچ هشداری، مقدمات طلاق او و حلما را فراهم کرده و حلما هم با سکوت به‌ جای اعتراف به عشق او، کنار پدر و دخترش می‌ایستد و او را از خود می‌راند. حلمایی که تنها دستاورد آیهان از تمام این جهان گسترده است؛ دستاوردی که ۱۰ سال برایش جنگیده و حالا که خواسته‌اش در مرز انجام است، حاضر است زمین و زمان را به‌ هم بدوزد تا بتواند پولی را که قول داده، فراهم کند و او را از دست ندهد. اما آیهان، رانده‌شده دیگری بزرگ است. هیچ‌کس باورش ندارد و تا کلامی می‌گوید، به مصرف دوباره مواد متهمش می‌کنند. این است که یگانه راهی را که می‌شناسد، برمی‌گزیند. همان که توی ماشین برای دلداری مشهدجان تعریف می‌کند: «من وقتی بچه بودم و چیزی می‌خواستم و برام نمی‌گرفتن، می‌رفتم یه گوشه قایم می‌شدم تا تنیبهشون کنم.» آیهان این‌بار به ‌جای خودش، یسنا را مخفی کرده تا دیگران را تنبیه کند. همان دیگرانی که نادیده‌اش گرفتند و حتی احمد را که به زعم او، نه از سر خیرخواهی، که برای حفظ شمایل قهرمانی‌اش در برابر دیگران، مسئولیت مراقبت از او را برعهده گرفته است.

اما او با همه تلاشش راه به جایی نمی‌برد. چون شخصیت او از سوی همان باور جمعی، محکوم به نابودی است. پس در فیلمنامه هم نباید جان سالم به ‌در ببرد و سزاست که در پی همان عمری دیده‌نشدن، در اعماق قنات فرسوده دفن شود تا حتی جسدش را هم کسی نبیند و بر سر دست نگیرد و به خاک نسپارد. درواقع، آیهان سایه همان جامعه است؛ همان دیگری بزرگ که او را پس می‌زند. کسی از جنس بایرام و دارودسته‌اش، از جنس مردی که در خانه‌های مردم دنبال طلا می‌گشت، از جنس جلال که به خریدوفروش غیرمجاز پرنده‌ها مشغول بود. هیچ‌کس مشتاق رویارویی با سایه‌اش نیست و همه آن را انکار می‌کنند. مگر این‌که همچون احمد هنوز وجدان بیداری داشته باشند که در تعارض با او، سایه‌شان را بپذیرند و آن را آشکار کنند. جامعه نیز، بخش‌های دوست‌نداشتنی‌اش، سایه‌اش را نادیده می‌گیرد، آن را مثل زباله زیر فرش می‌راند به خیال این‌که همه ‌جا پاک شده است. اما این‌گونه نیست و سایه، مادامی که دیده و پذیرفته نشود، از پدر اعدامی به پسر و از او به دیگر مطرودان جامعه سرایت می‌کند و گسترده می‌شود.

 

منبع: فیلم نگار

کلید واژه:
گروه بندی: اخبار , ویژه ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی