در قسمتهای اخیر «بامداد خمار»، تقابل سه مرد با ویژگیهای مثبت اما ناسازگار، جان تازهای به ملودرام داده است؛ رحیمِ جذاب، منصورِ نجیب و اصلانِ همهچیتمام، انتخاب محبوبه را به پیچیدهترین معادله احساسی سریال تبدیل کردهاند.

یکی از ویژگیهای اساسی ملودرام، تقابل دو یا چند «خوب آشتیناپذیر» است؛ آدمها یا خصلتهایی که همگی خوب هستند اما نمیتوانند کنار هم قرار بگیرند و قهرمان بداقبال ماجرا ناچار به انتخاب یکی از آنها به قیمت چشمپوشی از موارد دیگر است. آنچه از قسمت پنجم به بعد جان دوبارهای به سریال «بامداد خمار» داده، گسترش این خوبهای آشتیناپذیر است.
عشق اصلی محبوبه، یک جوان معمولی است که اصلا نباید معمولی به نظر برسد! آبیار و همکارانش هم از تمام امکانات برای رسیدن به این هدف استفاده کردهاند: از سرمه غلیظ چشم گرفته تا تأکید بر اندام ورزیدهاش و البته نمایش مداوم او از نقطه نظر محبوبه. خیلی وقتها رحیم را کمی با فاصله میبینیم، انگار این اوست که بیش از محبوبه دور از دسترس به نظر میرسد. میدانیم که قرار نیست اوضاع به این خوبی پیش برود اما اکثر تماشاگران درک میکنند که چرا یک دختر اشرافزاده عاشق او میشود.
در اولین نمای حضور منصور روی قد رعنای او در مقایسه با اطرافیان تاکید میشود اما این ویژگی برجسته او نیست. منصور هیچ رگهای از تبختر ناشی از اشرافزادگی ندارد و همین او را از همطبقههایش متمایز میکند. اثری از اربابمنشی در او نیست. متواضع است و طرفدار رعیت. در یک کلام، مرد زندگی به نظر میرسد و همین تخیل تماشاگر را فعال میکند: آیا منصور واقعا گزینه بسیار مناسبی نیست؟
برخلاف منصور، اصلان یک اشرافزاده تمامعیار به نظر میرسد. طرفدار آداب و رسوم فرنگیها است و احتمالا با معیارهای چپگرایانه باید غربزده محسوب شود اما جذاب است و چشمگیر. هم خوشچهره است و هم باهوش و آدابدان. راه و رسم تاثیرگذاری را خوب بلد است. در طول سریال میبینیم که محبوبه حتی در دوران پیری هم از اصلان با عنوان «همهچیتموم» یاد میکند!