• کد خبر: 15643
  • گروه : اخبار , ویژه ها
  • تاریخ انتشار:۱۲ آذر ۱۴۰۴ ساعت: ۱۴:۰۶

کاش چشم‌هایم مال تو بود

سه دهه از «رنگ خدا» گذشته، اما صدای محسن رمضانی همچنان همان شفافیت کودکانه را دارد؛ همان پسربچه‌ای که با چشمانی نابینا اما دلی بینا، تصویری تازه از ایمان، رنج و روشنایی در سینمای ایران ساخت.


احمد متولی الموتی؛ صبا/برخی دیالوگ‌ها، نام‌ها و فیلم‌ها از زمانه خود فراتر می‌روند و در حافظه جمعی می‌مانند. «رنگ خدا» بی‌تردید از آن دست آثار است و یکی از رموز ماندگاری‌اش، بازی به‌یادماندنی «محسن رمضانی» است. همان پسربچه‌ای که با چشمانی نابینا و دلی بینا، روایتی تازه از ایمان و روشنایی را در اذهان نقش بست.

به بهانه روز جهانی کودک و روز جهانی عصای سفید به دیدارش رفتیم. سه دهه از ایفای آن نقش گذشته، اما صراحت کلام و لطافت صدایش همان‌گونه باقی مانده است. گویی زمان نتوانسته از صفای کودکانه‌اش بکاهد.

در گپ‌وگفتی دوستانه و صمیمی، از خاطرات «رنگ خدا» تا رنگ‌های زندگی امروز با او همراه شدیم.

به نظر شما سینمای ایران چقدر توانسته زندگی و دغدغه‌های افراد نابینا را به درستی بازتاب دهد؟

به‌نظرمن تا به حال آن‌طور که باید و شاید به این موضوع پرداخت نشده است. هنوز آن پیام نهایی منتقل نشده و جای کار بسیار دارد. مسائلی وجود دارد که باید حل شود، اما هنوز حل نشده‌اند. یک‌سری طرزتفکرها در مورد نابینایان و معلولان وجود دارد که آن‌چنان که باید، جا نیفتاده است و هنوز جای کار دارد. پس به طور کلی هنوز خیلی فاصله داریم.

 

«رنگ خدا» جدا از شاهکار بودنش، یکی از لطیف‌ترین و پر نشانه‌ترین آثار مجید مجیدی است. چقدر از نشانه‌های آن را در زندگی شخصی‌ خودتان دیدید؟ برای مثال آیا در طول این سال‌ها با گرفتن دست کسی -مثل عزیز در رنگ خدا- متوجه پاکی و صفای درونی او شده‌اید؟ یا پیش آمده که صداهایی باعث یک کشف و شهود بزرگی در زندگی‌تان شوند؟

اینکه به «نشانه» اشاره کردید، آن دست گرفتن فقط می‌تواند یک نماد باشد. اما ارتباط گرفتن با آدم‌ها خیلی حیاتی است. این ارتباط فقط گرفتن دست نیست؛ یک ارتباط کلامی هم می‌تواند آن نشانه یا صاف و صادق بودن فرد را نشان دهد. بارها برای من اتفاق افتاده که مثلا یک نفر یک حرفی زده و من بلافاصله حس درونی‌ام را به اطرافیان گفته‌ام که «این آدم فقط دارد تظاهر می‌کند» درحالی‌که شاید شما در ابتدای مکالمه فکر کنید چه آدم بااخلاق و کاربلدی است! ولی من  بلافاصله حس منفی را از کلامش دریافت کرده‎ام. از طرفی افراد زیادی هم بوده‌اند که همان ارتباط کلامی اولیه باعث شده سال‌های سال -شاید بیش از ۱۷ سال- با آن‌ها در ارتباط باشم. فقط یک گفتگو باعث شد باهم ارتباط بگیریم و آن صداقت در کلام، سبب ماندگاری رابطه‌مان شد. مثلا حدود سال ۸۹ سفری به عسلویه داشتم در همان سفر با یک کاپیتان هواپیما آشنا شدم. بعدها خیلی اتفاقی همان پرواز و همان خلبان تکرار شد، از او شماره تلفن گرفتم و تا سال ۹۸ که در ایران بود، ارتباطمان ادامه داشت.

 

چقدر جالب!

بله بارها چنین اتفاقاتی افتاده. من با خلبان‌های زیادی صحبت کرده‌ام، سؤال‌های فنی پرسیده‌ام، اما هیچ‌کدام به آن راحتی، سادگی و آرامش جوابم را نداد و وقتی پیشنهاد دوستی دادم با صراحت و بدون اینکه خودش را بگیرد قبول کرد. برای همین می‌گویم ارتباط کلامی و محبت نشانه است؛ نه فقط دست دادن. مثلا گاهی تماس‌هایی از سوی رسانه‌ها گرفته می‌شود که در همان لحن رسمی و رفع‌تکلیفشان می‌فهمم انگیزه‌ای از سر دل در کار نیست. من از آدم‌های رفع‌تکلیف‌ خوشم نمی‌آید.

 

به‌خاطر اینکه در آن رفع‌تکلیف‌ها، آن حسی که باید برقرار نمی‌شود؟

بله دقیقا. قبل از اینکه شما با من تماس بگیرید، هیچ شناختی از شما نداشتم. اما از لحن صحبت کردنتان فهمیدم دغدغه‌مند هستید و یک گفتگوی خوبی با هم خواهیم داشت، وگرنه اصلا اهل کلاس گذاشتن نیستم. همین ارتباط کلامی خیلی چیزها را برایم مشخص می‌کند.

 

لطف دارید؛ تمام این گفت‌وگو نه از سر تکلیف، که از سر علاقه است. خب برگردیم به «رنگ خدا». یکی از سکانس‌های بسیار تاثیرگذار آن برای من، صحنه‌ای است که محمد تنها با یک ساک، ساعت‌ها  منتظر پدرش بود؛ آیا چنین احساسی –یا چیزی شبیه به آن- را هیچ‌وقت در زندگی واقعی تجربه کرده‌اید؟

کم نه! قبل از بازی در «رنگ خدا» و دوران کودکی را یادم نمی‌آید. ولی بعد از آن، بله. بسیار.

 

اگر اذیت نمی‌شوید برایمان تعریف کنید.

این‌قدر زیاد بوده که یادم نمی‌آید! مثلا یک‌بار قرار بود با یکی از دوستانم –که بینایی‌اش کمی از من بهتر بود- برای انجام کاری به یک موسسه فرهنگی بروم. من از ساعت ۷ صبح تا ۹:۳۰ صبح منتظر او ماندم. طوری که به لطف او آبرویم در آن موسسه رفت! فقط یک‌بار نبود؛ چندین بار این اتفاق افتاده به همین خاطر می‌گویم کم نه! من خودم چون از بدقولی بدم می‌آید و همیشه سعی می‌کنم سر وقت باشم، از کسی که بدقولی می‌کند، به‌شدت ناراحت می‌شوم. شاید بسیاری از دوستانم را به خاطر همین بدقولی کنار گذاشته‌ام.

 

یکی از ماندگارترین دیالوگ‌های «رنگ خدا» و سینمای ایران؛ زمانی است که با گریه می‌گویید: «هیچ‌کس مرا دوست ندارد چون نابینا هستم». آیا در این ۳۹ سال، چنین حسی به خودتان دست داده؟ یا آن موقع که در کودکی این صحنه را بازی می‌کردید، آن لحظه را حس کرده بودید؟

قبل از آن هم بله، اما نه به شدت بعدها. وقتی در «رنگ خدا» آن دیالوگ را می‌گفتم در رابطه با آن تنهایی، هنوز این حس کاملا در وجودم ننشسته بود. اما بعدها به مرور زمان در جانم نشست. چرا؟ چون بی‌تعارف با اوج گرفتن فیلم «رنگ خدا»، من هم اوج گرفتم و در همان دوران رفتار خیلی از آدم‌ها با من طور دیگری بود: «چاکریم، مخلصیم، سلامت باشید!» از این جشنواره به آن جشنواره، از این نمایشگاه به آن نمایشگاه… از طرفی من یک خصلتی داشتم -که خوشبختانه الان خیلی کم شده- اما تا هفت‌ هشت‌ سال پیش، آدمی بودم که اگر کسی کوچک‌ترین محبتی به من می‌کرد، خیلی زود با او صمیمی می‌شدم و این مسئله از نظر روحی و روانی بسیار به ضررم تمام شد. حتی در مقطعی دچار ناراحتی اعصاب شدم. آن زمان مجید مجیدی واقعا این پتانسیل را در اثرش به کار برد. اما من نمی‌دانستم بعدها قرار است چنین اتفاقی بیفتد. آن موقع فقط یک دیالوگ و یک نقش بود، اما آرام آرام واقعا در جانم نشست که نود درصد آدم‌ها همین هستند. واقعا هیچ‌کس را دوست ندارد. می‌خواهید چند مثال بزنم؟ در یک مصاحبه مفصل تلویزیونی هم این‌ها را گفتم. مثلا فردی می‌آمد و می‌گفت: «برویم هتل استقلال؟» به جاهای مختلف دعوتم می‌کردند. حتی کسی در سال ۸۵ به من گفت: «کاش چشم‌های من مال تو بود» ولی او الان کجاست؟ این رفتارها برایم وابستگی ایجاد می‌کرد.

 

در مورد همین احساساتتان، جایی خواندم که گفته‌اید: «به دلیل احساساتی بودن از بازیگری آسیب دیدید» منظورتان همین رفتارها بوده؟

بعضی جاها بدون تایید من، مطالبی از زبان من نوشته‌اند. شاید این جمله را بیان کرده باشم، اما نه به این شدت. من اگر از آسیب گفتم منظورم همین مثال‌هایی بود که برایتان زدم. به خاطر اینکه برای بعضی افراد منافع ایجاد می‌کرد. می‌آمدند و وابستگی ایجاد می‌کردند و وقتی کارشان راه می‌افتاد، می‌رفتند و همه چیز تمام می‌شد؛ به خاطر این رفتارها آسیب دیدم نه صرفا از خود سینما.

 

پس اگر به کودکی برگردید، باز هم در «رنگ خدا» بازی می‌کنید؟

صددرصد.

 

گویا فیلم کوتاه هم ساخته‌اید.

بله. من دو فیلم کوتاه ساختم. جدا برایم جالب است که این را می‌دانید، چون خیلی‌ها خبر ندارند. من دو فیلم کوتاه ساختم، یکی به نام «ما می‌توانیم» که ۷ دقیقه بود و در قالب سه اپیزود. در یکی از اپیزودها فردی نابینا می‌خواهد از پلی در خیابان رد شود،. یک رهگذری به جای کمک به او، نابینا را می‌بوسد و به او پول می‌دهد! من در این صحنه خواستم نشان دهم که ما نیاز به ترحم نداریم چه برسد به ترحم مالی. حرف من این است که چرا باید تصور کنند نابینا یعنی نیازمند؟

در همان فیلم کوتاه «ما می‌توانیم»، اپیزود دوم درباره نابینایی است که با کامپیوتر کار می‌کند و اپیزود سوم در مورد نابینایی است که معرق‌کاری می‌کند. هدفم نشان دادن توانمندی‌های نابینایان بود که آن را در قالب سه اپیزود ۷ دقیقه‌ای به تصویر کشیدم.

 

بسیار عالی، این فیلم کوتاه را برای جشنواره‌ای هم فرستادید؟

بگذریم …

 

یعنی یک کار کاملا شخصی برای خودتان بود؟

نه این‌که نخواسته باشم دیده شود، ولی … بگذریم.

 

در جایی هم به دغدغه ساخت فیلم بلند درباره جوانان اشاره کردید. در این زمینه با چه موانعی روبرو شدید؟

این پروژه را به چند ارگان دولتی و خصوصی ارائه دادم، اما متاسفانه به دلیل نگاه فنی و به خاطر مسائلی که وجود داشت مورد استقبال قرار نگرفت و همکاری شکل نگرفت.

 

شما هم دیگر پیگیر نشدید و این دغدغه‌تان در حد فیلمنامه باقی ماند؟

بله. وقتی می‌بینی چیزی حمایت و پشتیبانی ندارد، طبیعی است که دنبالش نروی.

 

چرا برای رفع موانع این فیلمنامه و ساخت فیلم‌های کوتاه‌تان از مجید مجیدی کمک یا مشاوره نگرفتید؟

خودم را در آن حد نمی‌دانم، مجیدی استاد بزرگی است.

 

چرا در آن حد نمی‌دانید؟ شما یکی از بهترین بازیگران فیلم او بودید.

این دلیل نمی‌شود. «رنگ خدا» شاهکار او بود، من کاری نکردم.

 

 به‌هرحال سابقه همکاری‌تان آنقدر بود که بتوانید از او مشاوره یا راهنمایی بخواهید.

من یک اخلاق به‌خصوصی دارم که شاید دیگران تعجب کنند. اگر با یک مقام، مسئول، وزیر، وکیل، کارگردان، نویسنده‌ای -با هر جایگاهی- دوست باشم، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت درخواست‌های شخصی‌ام را مطرح نمی‌کنم. چون نمی‌خواهم کسی فکر کند که دارم از رفاقتش سوءاستفاده می‌کنم. بارها هم چوب این رفتارم را خورده‌ام. اگر گاهی پیشنهاد یا درخواست شخصی می‌کردم شاید امروز جایگاه بهتری داشتم. اما این اصل را در خودم پرورش داده‌ام که از هیچ‌کس هیچ انتظاری نداشته باشم تا بتوانم آن ارتباط را حفظ کنم. برای من ارتباط، بسیار مهم‌تر از کار شخصی است.

 

کلا بعد از «رنگ خدا» با مجید مجیدی در ارتباط هستید؟

بله، گاهی.

 

در پروژه‌های دیگر پیشنهادی از او نداشتید؟

اگر پروژه‌ای باشد که من بتوانم در آن نقشی داشته باشم، هم شماره‌ام را دارد و هم ارتباطمان برقرار است، می‌تواند پیشنهادش را بدهد. احتمالا پروژه‌ای نبوده که نیاز به شخص بنده داشته باشد. برای من حفظ همان ارتباط ارزشمندتر است؛ مثل همان دوستی با آن خلبانی که ابتدای گفت‌وگو مثال زدم.

 

رنگ خدای محمد ۹ساله‌ای که در آن شاهکار بازی کرد‌، با رنگ خدای محمد ۳۹ساله امروز چه فرقی کرده؟

به نظرم بیشتر شده که کمتر نشده! سعی کرده‌ام آن ارتباط و صفا را بیشتر کنم.

 

از حس و حال  جشنواره‌ها و موفقیت‌های آن دوران برایمان بگویید.

یادم هست اولین جشنواره، جشنواره فیلم فجر بود. آن موقع در مدرسه استثنایی بودم. یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: «امروز اختتامیه جشنواره در تالار وحدت است، تو نرفتی؟» گفتم: «نه.» پرسید: «چرا؟» گفتم: «نمی‌دانم.» مانده بودم چه بگویم. دقیقا یادم است که اذان مغرب بود. کنار دیواری در خوابگاه ایستادم و گفتم: «خدایا فقط دوست داشتم در آن جمع باشم و ببینم چه حسی دارد، آن حس را تجربه کنم.» باورتان نمی‌شود در فاصله خیلی کمی زنگ زدند و گفتند: «تو انتخاب شده‌ای! لباس بپوش، می‌آییم دنبالت تا به تالار وحدت بروی.» من اصلا نمی‌دانستم «انتخاب شدن» در جشنواره یعنی چه. وقتی رفتم و در تالار نشسته بودم، اسمم را که خواندند قلبم داشت از جا کنده می‌شد! وقتی تمام اساتید بزرگی که در سالن بودند بلند شدند و تبریک گفتند، از شدت هیجان و خوشحالی تپش قلبم شدید شده بود. حس خیلی فوق‌العاده‌ای بود. بعد از برگشتن از جشنواره به خوابگاه، دوستانم تا صبح مدام سؤال می‌پرسیدند: «آنجا چجوری بود؟ چی گفتند؟ چی شنیدی؟» بعد از آن به جشنواره کودک و نوجوان اصفهان دعوت شدم. سپس در اردیبهشت ماه سال ۸۰، برای جشنواره‌ای درباره سینمای هند که میزبانی آن با قطر بود،  رفتم. از ایران فقط من برای بازی در «رنگ خدا»  انتخاب شده بودم. یک هفته آنجا بودیم و بسیار خوش گذشت. حتی اسم هتلی که در آن اقامت داشتیم را هنوز به یاد دارم. برای ما ارزش و اعتبار زیادی قائل بودند، برخورد عجیب و زیبایی داشتند که هنوز در ذهنم مانده است.

 

در آن دوره فیلم‌های خاص زیادی درباره کودکان ساخته می‌شد. درحالی‌که امروز نه آن جشنواره‌ها مانده و نه آن فیلم‌ها. تحلیل شما چیست؟ چرا سینمای ما به این سمت حرکت کرد؟

به خاطر اینکه فکر نکردیم، نگشتیم ببینیم دغدغه مردم و کودکان چیست. درگیر فضای مجازی شدیم و از نیاز واقعی جامعه کودکان غافل شدیم. اینکه چه سرگرمی‌هایی برای کودک خوب است که ساخته شود و چگونه می‌توان از استعدادهای کودک استفاده کرد. اگر به این‌ها توجه می‌شد، پروژه‌های زیادی ساخته می‌شد. متاسفانه فقط به سمت کلیشه‌ رفتیم.

 

در «رنگ خدا» که با سیاهی آغاز می‌شود، شخصیت محمد -یعنی شما- نماد روشنایی است، از طرفی به همه عزیزان نابینا «روشندل» گفته می‌شود؛ برای خود من همیشه این سوال وجود داشته که آیا همه‌ نابینایان، روشندل‌اند؟ تفاوت نابینایی و روشندلی از نگاه شما چیست؟

روشندل یک واژه است. واژه‌ای که برای بعضی‌ها  بار مثبت دارد و برای بعضی‌ دیگر نه. اما درنهایت یک واژه است که وقتی وارد معنا و عمقش می‌شوی، مفهومش را درمی‌یابی. از طرفی بعضی از بچه‌های ما وقتی به آن‌ها «نابینا» گفته می‌شود، دلخور می‌شوند، برای اینکه ناراحت نشوند، به آن‌ها  «روشندل» می‌گویند. اما همان‌طور که گفتم این یک واژه است مگر اینکه به باطن آن بروی.

 

اگر سوالی هست که دلتان می‌خواست من بپرسم و نپرسیدم، یا صحبت خاصی دارید که دوست دارید بیان کنید، بفرمایید.

گاهی در گفت‌وگوها حرفی می‌زنم و آخرش می‌گویم: «می‌دانم چاپ نمی‌شود، اما می‌گویم!»

 

ولی ما چاپ می‌کنیم! خیالتان راحت

چاپ کردن لطف شماست، اما اینکه بازتابش چیست، مهم است. ممکن است شما در معذوریت قرار بگیرید. من از شما ناراحت نمی‌شوم، اما وقتی چاپ شود، بازخوردش مهم است.

شما یک سوال تکراری از من نپرسیدید. اما گاهی همین تکراری‌ها خوب است، چون ممکن است جوابش تغییر کند… درست است که من همیشه از فضای روندی استفاده می‌کنم و می‌گویم: من با هر قشری دوست بوده‌ام؛ از وکیل و وزیر و نماینده مجلس و استاندار …  گوشی‌ من پر است از شماره این افراد -که اسم نمی‌برم- اما هیچ‌وقت یک «دوست» نداشتم.

کلید واژه:
گروه بندی: اخبار , ویژه ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی