آیدا پناهنده در «سرخ و سیاه» سراغ جهانی رفته است که در آن عشق، انتخابی صرفاً شخصی نیست و قدرت میتواند برای زندگی آدمها تصمیم بگیرد. با این حال، ایده جذاب یک عاشقانه تاریخی زمانی به درامی اثرگذار تبدیل میشود که کشمکشها از دل شخصیتها بیرون بیایند، نه صرفاً از موانع بیرونی.
این روزها نام خانوالا بیش از گذشته در بحثهای مربوط به «بامداد خمار» به چشم میخورد؛ نقشی با بازی حسین کیانی که قرار بود هیبت و اقتدار یک شخصیت بانفوذ را به تصویر بکشد، اما شیوه اجرای آن پرسشهایی درباره باورپذیری شخصیت ایجاد کرده است.
رقبای امزایا کینگ» به کارگردانی اندرو پترسون، روایتی نامتعارف از خانواده، وفاداری و خشونت است که با تکیه بر بازی متفاوت متیو مککانهی، مرز میان یک قصه خانوادگی و یک درام جنایی را جابهجا میکند؛ هرچند بلندپروازی فیلم در ترکیب چند فضای روایی، همیشه به انسجامی یکدست نمیرسد.
محبوبیت مینیونها همیشه از توانایی آنها در تبدیل سادهترین موقعیتها به کمدی ناشی شده است؛ ویژگیای که در «مینیونها و هیولاها» با ارجاع به سینمای صامت، بُعد تازهای پیدا میکند. این بار تاریخ سینما نه صرفاً پسزمینه داستان، بلکه بخشی از ابزار شوخیسازی فیلم است.
چرا تئاتر ایران دوباره به قهرمانان کهن پناه برده است؟ استقبال از روایتهای اسطورهای میتواند نشانه بازگشت به ریشههای فرهنگی باشد، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: این نمایشها چه حرف تازهای برای مخاطب امروز دارند؟
از «دختری با کفشهای کتانی» و «من ترانه ۱۵ سال دارم» تا «دربند» و «دختر»، سینمای ایران بارها به سراغ قصه دخترانی رفته که میان خواستههای شخصی، محدودیتهای اجتماعی و انتظارات خانواده به دنبال ساختن مسیر زندگی خود هستند؛ روایتهایی که به مناسبت روز جهانی دختر، بار دیگر فرصت مرور آنها فراهم شده است.
مسئله مرد عنکبوتی در «روزی نو» نجات دنیا نیست؛ او باید با جهانی کنار بیاید که دیگر جایی برای پیتر پارکر در آن باقی نگذاشته است. ایدهای جذاب که فیلم در تبدیل آن به روایتی منسجم، چندان موفق نیست.
با انتشار قسمت اول «یل» به کارگردانی جمشید محمودی، بار دیگر نام برادران محمودی در مرکز توجه علاقهمندان به درامهای جنایی قرار گرفته است؛ مجموعهای که با فضایی پرتنش آغاز میشود، اما از همان ابتدا با پرسشهایی درباره انسجام روایت و هویت مستقل خود روبهروست.
داریوش عیاری در چند دهه فعالیت در سینمای ایران، پشت دوربین آثاری ایستاد که هرکدام بخشی از تجربههای متفاوت این سینما را روایت میکنند؛ از «دختری با کفشهای کتانی» و «زندان زنان» تا «خانه پدری». مرور کارنامه او، فرصتی برای بازخوانی نقش فیلمبرداری در شکلگیری جهان بصری فیلمهای ماندگار سینمای ایران است.
یوسف حاتمیکیا در «اسکورت» سراغ جهان شوتیها رفته و یک قصه جادهای را با تعقیبوگریز و موقعیتهای پرتنش گره زده است؛ فیلمی که بیش از هر چیز در اجرا و ریتم موفق است.